رمن:گناه ابی
رمن:گناه ابی
p:3
سه روز از ورودم به عمارت مهراد گذشته بود.
هر روز صبح به اتاق جانان میرفتم، ازش مراقبت میکردم و شبها با هزار تا سؤال بیجواب به اتاقم برمیگشتم.
اما چیزی که بیشتر از همه ذهنم رو درگیر کرده بود، رفتار کیارش بود.
مردی که حتی حاضر نبود وارد اتاق همسرش بشه.
اون روز داشتم داروهای جانان رو مرتب میکردم که صدای بحث از طبقه پایین بلند شد.
ـ من مادرشم! حق دارم دخترم رو ببینم!
صدای زنی بود که به نظر میرسید بهشدت عصبانیه.
با عجله از اتاق بیرون رفتم.
پایین پلهها، زنی میانسال روبهروی کیارش ایستاده بود.
ـ آقای مهراد، خواهش میکنم! فقط پنج دقیقه بذارید دخترم رو ببینم!
کیارش با چهرهای سرد جواب داد:
ـ گفتم که اینجا جایی برای شما نیست.
زن با بغض گفت:
ـ اون دختر منه!
ـ دختر شما همون روزی که تصمیم گرفت زندگی منو نابود کنه، برای من مُرد.
با شنیدن حرفش خشکم زد.
زن دستش رو روی قلبش گذاشت.
ـ جانان اشتباه کرده... ولی هنوز دخترمه!
کیارش با خشم به سمت در اشاره کرد.
ـ از این خونه برید بیرون.
زن با چشمانی پر از اشک بهش نگاه کرد.
ـ یه روزی از این رفتارت پشیمون میشی.
و بعد، درحالیکه زیر لب گریه میکرد، از عمارت خارج شد.
وقتی کیارش از پلهها بالا اومد، من هنوز همونجا ایستاده بودم.
نگاهش به من افتاد.
ـ چی شده؟
ـ اون خانم... مادر جانان بودن؟
ـ به شما مربوط نیست.
ـ ولی چرا اجازه نمیدید دخترشون رو ببینن؟
چند لحظه ساکت موند.
بعد با صدایی سرد گفت:
ـ چون نمیخوام هیچکدومشون دوباره وارد زندگی من بشن.
ـ یعنی چی؟
نگاهش رو ازم گرفت.
ـ جانان به من خیانت کرد، خانم کاظمی.
قلبم فرو ریخت.
ـ چی؟
با تلخی خندید.
ـ فکر کردی چرا اینجاست؟ چرا حتی نمیتونم به صورتش نگاه کنم؟
چند قدم به سمت در اتاق رفت، اما مثل همیشه پشت در متوقف شد.
با نفرت بهش خیره شد.
ـ اون زن با دستهای خودش همهچیز رو نابود کرد.
بعد برگشت و به من نگاه کرد.
ـ و من هیچوقت نمیبخشمش.
همون شب، وقتی داشتم از اتاق جانان بیرون میاومدم، چشمم به یه قاب عکس روی میز کنار تخت افتاد.
عکس یه زن و مرد جوان بود.
جانان و کیارش.
اما چیزی که توجهم رو جلب کرد، نوشته پشت قاب بود.
آروم قاب رو برداشتم و برگردوندم.
با دیدن نوشته، نفسم بند اومد.
«برای کیارش، تنها مردی که دوستش داشتم... جانان.»
سرم رو بالا آوردم.
به زن بیحرکت روی تخت خیره شدم.
اگه واقعاً دوستش داشت...
پس چرا بهش خیانت کرده بود؟
و چرا کیارش با اون همه نفرت، هنوز هر روز پشت در اتاقش میایستاد؟
p:3
سه روز از ورودم به عمارت مهراد گذشته بود.
هر روز صبح به اتاق جانان میرفتم، ازش مراقبت میکردم و شبها با هزار تا سؤال بیجواب به اتاقم برمیگشتم.
اما چیزی که بیشتر از همه ذهنم رو درگیر کرده بود، رفتار کیارش بود.
مردی که حتی حاضر نبود وارد اتاق همسرش بشه.
اون روز داشتم داروهای جانان رو مرتب میکردم که صدای بحث از طبقه پایین بلند شد.
ـ من مادرشم! حق دارم دخترم رو ببینم!
صدای زنی بود که به نظر میرسید بهشدت عصبانیه.
با عجله از اتاق بیرون رفتم.
پایین پلهها، زنی میانسال روبهروی کیارش ایستاده بود.
ـ آقای مهراد، خواهش میکنم! فقط پنج دقیقه بذارید دخترم رو ببینم!
کیارش با چهرهای سرد جواب داد:
ـ گفتم که اینجا جایی برای شما نیست.
زن با بغض گفت:
ـ اون دختر منه!
ـ دختر شما همون روزی که تصمیم گرفت زندگی منو نابود کنه، برای من مُرد.
با شنیدن حرفش خشکم زد.
زن دستش رو روی قلبش گذاشت.
ـ جانان اشتباه کرده... ولی هنوز دخترمه!
کیارش با خشم به سمت در اشاره کرد.
ـ از این خونه برید بیرون.
زن با چشمانی پر از اشک بهش نگاه کرد.
ـ یه روزی از این رفتارت پشیمون میشی.
و بعد، درحالیکه زیر لب گریه میکرد، از عمارت خارج شد.
وقتی کیارش از پلهها بالا اومد، من هنوز همونجا ایستاده بودم.
نگاهش به من افتاد.
ـ چی شده؟
ـ اون خانم... مادر جانان بودن؟
ـ به شما مربوط نیست.
ـ ولی چرا اجازه نمیدید دخترشون رو ببینن؟
چند لحظه ساکت موند.
بعد با صدایی سرد گفت:
ـ چون نمیخوام هیچکدومشون دوباره وارد زندگی من بشن.
ـ یعنی چی؟
نگاهش رو ازم گرفت.
ـ جانان به من خیانت کرد، خانم کاظمی.
قلبم فرو ریخت.
ـ چی؟
با تلخی خندید.
ـ فکر کردی چرا اینجاست؟ چرا حتی نمیتونم به صورتش نگاه کنم؟
چند قدم به سمت در اتاق رفت، اما مثل همیشه پشت در متوقف شد.
با نفرت بهش خیره شد.
ـ اون زن با دستهای خودش همهچیز رو نابود کرد.
بعد برگشت و به من نگاه کرد.
ـ و من هیچوقت نمیبخشمش.
همون شب، وقتی داشتم از اتاق جانان بیرون میاومدم، چشمم به یه قاب عکس روی میز کنار تخت افتاد.
عکس یه زن و مرد جوان بود.
جانان و کیارش.
اما چیزی که توجهم رو جلب کرد، نوشته پشت قاب بود.
آروم قاب رو برداشتم و برگردوندم.
با دیدن نوشته، نفسم بند اومد.
«برای کیارش، تنها مردی که دوستش داشتم... جانان.»
سرم رو بالا آوردم.
به زن بیحرکت روی تخت خیره شدم.
اگه واقعاً دوستش داشت...
پس چرا بهش خیانت کرده بود؟
و چرا کیارش با اون همه نفرت، هنوز هر روز پشت در اتاقش میایستاد؟
- ۱۳۹
- ۰۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط