Chapter
Chapter:1
Part:46
دیار به محوطه بزرگ باشگاه نگاه کردو محوش شد.
باشگاه خیلی بزرگی بود.
جونگکوک به دیار رسید و کنارش ایستاد.
آروم نزدیکش شدو در گوشش لب زد:باشکوهه نه؟
دیار تو جاش پرید و بدون توجه به جونگکوک تند تند قدم برداشت.
وقتی به در رسید،خواست بازش کنه اما قفل بود.
جونگکوک اومد کنارشو با ریموتی که داشت درو باز کرد.
و سپس به دیار نگاه کرد.
دیار تعجب کردو به صورت خونسرد جونگکوک خیره شد.
_اینجا مال منه بچه
دیار با اینکه تعجب کرده بود ولی ترجیح داد عادی رفتار کنه.
سرشو تکون داد و اولین نفر به داخل قدم برداشت.
از پله ها بالا رفت به یه راهرو بلند رسید.
وقتی از راهرو عبور کرد،به چندتا در رسید.
تمام مدت حضور جونگکوک رو حس میکرد که پشت سرش قدم بر میداره.
یهو جونگکوک ازش جلو زدو در یه اتاقو باز کرد.
_اینجاست بیا
به دنبال جونگکوک وارد شد که با یه سالن خیلی بزرگ مواجه شد.
برای یه لحظه ترسید که گم بشه تو اون سالن.
یه طرف دیوار سالن کلا آیینه بود.
و همه جور وسایل ورزشی توش دیده میشد.
خیلی بزرگ و با شکوه بود،فقط یدونه از اتاقاشو دیده بود و برای بقیه اتاقا کنجکاو بود.
به جونگکوک نگاه کرد که داشت دستکشهای بوکس رو آماده میکرد.
به سمتش رفت و رو یکی از صندلی هایی که دیده میشد نشست.
با صدای دینگ گوشیش توجهش جلب شد.
روشن کرد و با پیام مادرش مواجه شد.
«کجایی دیار؟...بازم رفتی پیاده روی؟..خواهرت اینا رفتن و تو حتی خداحافظی هم نکردی.»
دیار هوفی کشید و با کمی فکر کردن پاسخ داد.
«آره اومدم پیاده روی..انقدر طرف اونارو نگیر مامان تو هنوز نمیشناسیشون.»
و بعد گوشیشو سایلنت کردو گذاشت رو صندلی کنارش.
Part:46
دیار به محوطه بزرگ باشگاه نگاه کردو محوش شد.
باشگاه خیلی بزرگی بود.
جونگکوک به دیار رسید و کنارش ایستاد.
آروم نزدیکش شدو در گوشش لب زد:باشکوهه نه؟
دیار تو جاش پرید و بدون توجه به جونگکوک تند تند قدم برداشت.
وقتی به در رسید،خواست بازش کنه اما قفل بود.
جونگکوک اومد کنارشو با ریموتی که داشت درو باز کرد.
و سپس به دیار نگاه کرد.
دیار تعجب کردو به صورت خونسرد جونگکوک خیره شد.
_اینجا مال منه بچه
دیار با اینکه تعجب کرده بود ولی ترجیح داد عادی رفتار کنه.
سرشو تکون داد و اولین نفر به داخل قدم برداشت.
از پله ها بالا رفت به یه راهرو بلند رسید.
وقتی از راهرو عبور کرد،به چندتا در رسید.
تمام مدت حضور جونگکوک رو حس میکرد که پشت سرش قدم بر میداره.
یهو جونگکوک ازش جلو زدو در یه اتاقو باز کرد.
_اینجاست بیا
به دنبال جونگکوک وارد شد که با یه سالن خیلی بزرگ مواجه شد.
برای یه لحظه ترسید که گم بشه تو اون سالن.
یه طرف دیوار سالن کلا آیینه بود.
و همه جور وسایل ورزشی توش دیده میشد.
خیلی بزرگ و با شکوه بود،فقط یدونه از اتاقاشو دیده بود و برای بقیه اتاقا کنجکاو بود.
به جونگکوک نگاه کرد که داشت دستکشهای بوکس رو آماده میکرد.
به سمتش رفت و رو یکی از صندلی هایی که دیده میشد نشست.
با صدای دینگ گوشیش توجهش جلب شد.
روشن کرد و با پیام مادرش مواجه شد.
«کجایی دیار؟...بازم رفتی پیاده روی؟..خواهرت اینا رفتن و تو حتی خداحافظی هم نکردی.»
دیار هوفی کشید و با کمی فکر کردن پاسخ داد.
«آره اومدم پیاده روی..انقدر طرف اونارو نگیر مامان تو هنوز نمیشناسیشون.»
و بعد گوشیشو سایلنت کردو گذاشت رو صندلی کنارش.
- ۲۱.۸k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط