{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ببینمت . . .

ببینمت . . .
گونه هایت خیس اســـت . . . 
باز با این رفیق نابابت . . . 
نامش چی بود؟ 
هان! 
باران . . . 
باز با “باران” قدم زدی ؟ 
هزار بار گفتم باران رفیق خوبی نیست برای تنهایی ها . . . 
همدم خوبی نیست برای درد ها . . . 
فقط دلتنگی هایت را خیس و خیس و خیس تر میکنــــــد . . .
دیدگاه ها (۱)

شبهای مهتابی با این که تاریکند ، روشن اندو شبهای ابری با این...

جایزه بهترین بازیگر میرسد به بالش من!!! که هر شب نقش تورا عا...

من از احساس بی حسی خود سرشارم!نفس ها:سختذهن:مشکوک فراموشی!زب...

دلتنگم... مثل خیلی از روزهای زندگانی ام. این روزها هیچ کس شر...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 183♡⁠。⁠)⁩اخم کر...

و حالا پاییز آرام و نجیب با چمدانی پر از برگهای طلایی از راه...

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 8صبح...نور خورشید از لای پرده‌ها داخل اتاق اف...

عاشقانه های شبنم بیاد بابامحمدم

محـــبوبِ مـن!پاییزِ عـزیـزمـان آمـده است🍁#محمد_صالح_علاءچند...

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 4فلیکس در را بست و نگاهش بین هان و رئیس جابه‌...

پاییز بارش را زمین گذاشتو چمدانش را گشودالبته که می‌دانی سوغ...

free from the court (p10)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط