{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من از احساس بی حسی خود سرشارم!

من از احساس بی حسی خود سرشارم!

نفس ها:سخت

ذهن:مشکوک فراموشی!

زبانی ساکت و یادی پریشان...حروف گنگ بی پایان پنهان

دهانم بسته...بغضی در گلویم...

به دیده اشک دارم به نوبت: سرد...بی درمان و جاری 

دوایی نیست...سوگ پایانی ندارد...زخم همدرمان نخواهد! 

چه جرمی دارد این چشمان گریان؟ 

چه جرمی دارد این قلب شکسته؟ 

چه جرمی دارد این اشکی که جاریست؟ 

چه بی سامان و تنها و غریبست: حقیقت! 

کاش میشد حتی روح بیجانم را اندکی جان افزود 

یا که از درد عمیق تعلیق اندک اندک فرسود. 

من ندارم حسی...من ندارم بالی... 

پر زدن نیست در اندیشه ی من...پر پروازم کو؟! 

نه به اوج اندیشم نه افق را بینم نه دگر آسمانم آبیست! 

هرچه دارم در ذهن:زمین است و فرود است و زمین!
دیدگاه ها (۲)

آوای شب پارت ۲۵ویو نویسنده انیا بعد از اون اتفاق دیروز از ار...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹³فارغ از هر چه که ناراحتم می‌کنداز بابت داشتنِ...

پارت: 1 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*نیم ساعت بعد روی پیست دو و ...

پارت: 12 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*«تو مشتریِ اینجا نیستی. تو...

پارت: 10 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«فازِ ناجی برداشتی؟ فکر می...

بالاتر از اتمسفر

پارت: 11 (بخش3) **زاویه دید: زین**ساعت چهار عصر بود. وقتی دس...

من از احساس بی حسی خود سرشارم!نفس ها:سختذهن:مشکوک فراموشی!زب...

من از احساس بی حسی خود سرشارم!نفس ها:سختذهن:مشکوک فراموشی!زب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط