عشقشمشیربازوخبرنگار

#عشق_شمشیرباز_و_خبرنگار

part8

رومی اشکی از چشمانش افتاد
مربی او را در آغوش گرفت
مربی=ترکت کرده؟؟
+نه
مربی=پس چیشده؟؟
+از اتفاق آتیش سوزی آمریکا خبر دارید
مربی=آره
+چون شغلش خبرنگاره رفته اونجا
مربی=نگران نباش برمیگرده

مربی به رومی دلگرمی بخشید

هروز میگذشت و رومی تمام تلاشش را میکرد و موفق میشد و از طریق تلویزیون اخبار را دنبال میکرد تا جینو را ببیند

اخبار شروع شد
جینو شروع به حرف زدن کرد
رومی در حال تماشای اخبار بود
اشکی از چشمانش افتاد
دلتنگ بود
دلتنگ جینو
دلتنگ مهربانی هایش
میترسید
میترسید از اینکه جینو را از دست بدهد چون جینو تنها پشتیبان او بود

اخبار تمام شد

گوشی رومی زنگ خورد
جینو بود
رومی ذوقی کرد و سریع جواب داد
+جینوو
_سلام خوبی رومی
+سلام مرسی تو خوبی عزیزم
_خوبم
+دلم برات تنگ شده
_منم ولی زنگ زدم ی چیزی بگم
+چیشده؟؟
_من قراره چند سال اینجا بمونم
+چی؟چی میگی جینو؟؟
_معذرت میخوام
رومی اشکی از چشمانش افتاد
صدایش لرزید
+جینو لطفا
_من واقعا معذرت میخوام
+چرا این تصمیمو گرفتی؟؟
_دلیلی ندارم
+دلت پیش ی دختر آمریکایی گیر کرده آره؟؟
_نه رومی نه
این بار رومی با گریه فریاد زد
+پس چی؟؟
_آروم باش رومی
+نمیخوام تو بهم قول دادی لعنتی
_معذرت میخوام

رومی خواست چیزی بگویید که......

ادامه دارد......
دیدگاه ها (۰)

#عشق_شمشیرباز_و_خبرنگار part9رومی خواست چیزی بگویید که صدایی...

#عشق_شمشیرباز_و_خبرنگار part10رومی گوشی را خاموش کردچشمانش ر...

#عشق_شمشیرباز_و_خبرنگار part7روی کاناپه نشستند رومی سرش روی ...

#عشق_شمشیرباز_و_خبرنگار part6صبح شد جینو آماده بود که به سر ...

برادر بی رحم من💔🥀🖤💫part ۸(خالش زنگ زده) &سلام'سلام عزیزم خوب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط