{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی دختری شاکی نزد قاضی رفت.

روزی دختری شاکی نزد قاضی رفت.
دختر : قاضی پسری که دوستم بود بمن تجاوز کرده من از او شاکی هستم !
به دستور قاضی نخ سوزن آوردند. سوزن را دست دختره داد و نخ رو دست خودش نگه داشت و خیلی راحت سوزنو نخ کرد. بعد این بار نخ رو دست دختر داد و سوزن رو دست خودش نگه داشت.
قاضی : دختر سوزنو نخ کن ! دختر تا میخواد نخو از سوزن رد کنه قاضی دستشو تکون میده ! بعد به دختره میگه چرا سوزنو نخ نمی کنی !!!
دختر میگه تو نمیذاری ،قاضی درجواب میگه تو هم نمیذاشتی.
دیدگاه ها (۷)

بعضیا مثه کبریت می مونن.... در ظاهر خیلی بی ارزشن... ولی می ...

زنی که زیبایی اندیشه پیدا کرده باشد زیبایی بدنش را نشان نمی ...

ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻳﻦ ﺍﻗﻴﺎﻧﻮﺱ ﺩﻧﻴﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﺍﺳﺖ پس ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺎﺵ ﺗﺎ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺎﺷﻰ.

توانا ترین مترجم کسی است که بتواند سکوت دیگران را ترجمه کند؛...

رمان

سفید و سیاهپارت‌ ۳۲آتسوشی داره دنبال آکوتاگاوا میگرده که از ...

پارت ۴

عشق و نفرتp¹²تهیونگ :هوف از دست تو سوها:خیلی ناراحتی گود بای...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇22ویو هویج:بعد از اون روز، ات سعی کرد...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 20| فلش بک عمارت جئو...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇21ویو هویج:کلاس تموم شده بود و بیشتر ...

shede and shineپارت 2+بیاید ببینیم چی شده........با عجله رفت...

فیک تهیونگ درخواستی ادیتورم @karlykarlyتهیونگ : من نگفتم تو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط