{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسرى از حکيم پرسيد:

پسرى از حکيم پرسيد:
چرا تا مرز ديوانگى عاشق کسى ميشويم در حالى که ميدانيم به اون نميرسيم. ؟
حکيم جواب داد: به من بگو چرا زندگى ميکنيم در حالى که ميدانيم در آخر ميميريم ؟!
پسر با پشت دست محکم زد تو دهن حکيم و گفت: سوال منو با سوال جواب نده...!
دیدگاه ها (۶)

پارت چهارم من عاشق دشمنم شدم رمان جیهوپ

پارت ۳ | خاطره‌ای که فراموش شده بودهلیا تمام مسیر برگشت به خ...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟔𝟑لینا:چرا چرا نمیخای دوباره باهم باشیم،...

پارت 1

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟎𝟎جونگکوک به تهیونگ نزدیک شد و از بازوش...

پارت ۵ | غریبه‌ی آشناآراد آرام از پله‌ها بالا رفت.هلیا پشت س...

P¹²هاری به عکس قدیمی خیره شده بود.«اون شب... ما اینجا نیومده...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟗𝟗دختر کلافه و عصبی دستی توی موهاش فرو ک...

Puppy??+سئو چانگبین پابوزیر لب زمزمه کرد ، البته مطمئن بود ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط