{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برگ برگ خاطرات کهنه را وا می کنم

برگ برگ خاطرات کهنه را وا می کنم
حاصل آن روزهایم را تماشا می کنم

تاب خندیدن ندارد چشم هایم بعد از این
تا تو باشی با تمام دردها تا می کنم

هیچ کس غیر از تو حالم را نمی فهمد و من
هی برای رفتنت امروز و فردا می کنم

فرق دارد حال امروز من و دنیای تو
صبر کن اینبار خود را در دلت جا می کنم

قدر یک باران زدن در این حوالی صبر کن
تازه دارم سور و سات عشق برپا می کنم

برگ برگ خاطرات کهنه را وا می کنم
هرچه دارم خرج در تکرار آن ها می کنم

حاصل آن روزهای من کتاب شعر شد
این کتابم را به چشمان تو اهدا می کنم
دیدگاه ها (۵)

یک جمعه و یک نم نم باران خیالیمن باشم و آن دلبر زیبای شمالید...

گوش کن حرف دلم را عسلم، شیرینم مثل یک کاسه ی زهرم چه کنم؟ من...

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویشدیدم که در آن آینه هم جز تو...

دوستت دارم ولی اصلاً نمی‌دانم چرا؟!آه..! این بی‌ پاسخی دیوان...

«بعضی شعرها را که می‌خوانی، انگار کسی از پشتِ پرده‌های غبارآ...

« یادم هست..... روزهای اول بود که خانه، دیگر آن خانه همیشگی ...

به او که دور است بگویید :در اندیشه ی تودر هوایی بغض آلودیادت...

اسلاید اول:🐹 بای‌بای! 👋🐹 منم دوستتون دارم، آرمی 🐹 اینجا پره ...

دفترچه خاطرات لی نونومثل اینکـه از اول خلقـت سرنوشـت من ایـن...

هنوز هم وقتی صدای همآن موسیقیِ خاص در خانه می‌پیچد، انگار زم...

«بابای.مهربونمنمی‌دانم این نامه را کجا باید پست کنم، اما می‌...

#باران 🦋🫰🏼«بابای مهربانم… نمی‌دانم این نامه را کجا باید پست ...

بابل لیکسی:

«سجاده‌ای.که.خالی.ماند»کاش قبل از آن رفتن، دنیا برای لحظه‌ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط