زخم کهنه
زخم کهنه
پارت ۱۴
و همه چیز رو برادر باهوشش راست و ریس کرد حالا هم که عقلش بیشتر میکشید و بیشتر میفهمید مینسو یه نابغه است و همونقدرم عوضیه و چقدر احمق بوده که توی دامش افتاده ولی هنوز هم این موضوع رو که اینجا داره چه غلطی می کنه رو نمیفهمید!!! نصف روز رو توی حیاط چرخید. نصف روز رو توی اتاقش موند. بقیه شم در حال پوسیدن .بود سومین اصلا آدم اجتماعی و خوش مشربی نبود که بخواد بره با بقیه آشنا شه و سردر بیاره و خودشو کنه فقط مهربون بود و میتونست از خدمتکاری که براش سرگرم غذا می آره تشکر کنه . شب شده بود و آهسته در رو باز کرد و کله ش رو برد کلهش بیرون نمیدونست چرا باز میخواد بره بیرون فقط حوصله ش نابود بود. وقتی دید کسی نیست بیرون رفت و هنوز دو قدم بیشتر نرفته
بیرون نمیدونست چرا باز میخواد بره بیرون فقط حوصله ش نابود بود. وقتی دید کسی نیست بیرون رفت و هنوز دو قدم بیشتر نرفته که در سالن باز شد و دو تا محافظ وارد شدند و بعد تهیونگ! سرجا خشکش زده بود چند لحظه پلک زد و بهرحال دیر بود چون بود متوجهش شده بود. چند لحظه بهم . نگاه کردند و مرد جوان بعد از فرستادن محافظها به سمتش رفت مشکلی پیش اومده؟ سلام! مرد روبروش ابرو بالا انداخت علیک سلام اینموقع شب اینجا چی میخوای ؟ سومین لبهاشو روی هم کشید: ببخشید . حوصلهم سر رفته بود. اینموقع اگه بخوابی حوصلهت سر نمیره مگه نه؟ سومین نگاهش کرد بله ... البته من نمیدونستم ساعت چنده. متاسفم! تهیونگ اخمی کرد و روی ساعتش نگاه انداخت یازده و نیمه! _ممنونم ببخشید! سومین نمیدونست چرا اون پسر الآن داره عصبانی میشه و حدسم نمیزد چون توی هر جملهش داره معذرتخواهی میکنه تهیونگ داره روانی میشه!!! تعظیم کرد و گفت با اجازه عقبگرد کرد به سمت اتاق که یکدفعه جرئت ماورایی ای بهش نازل شد و برگشت به سمتش آقا! |||
پارت ۱۴
و همه چیز رو برادر باهوشش راست و ریس کرد حالا هم که عقلش بیشتر میکشید و بیشتر میفهمید مینسو یه نابغه است و همونقدرم عوضیه و چقدر احمق بوده که توی دامش افتاده ولی هنوز هم این موضوع رو که اینجا داره چه غلطی می کنه رو نمیفهمید!!! نصف روز رو توی حیاط چرخید. نصف روز رو توی اتاقش موند. بقیه شم در حال پوسیدن .بود سومین اصلا آدم اجتماعی و خوش مشربی نبود که بخواد بره با بقیه آشنا شه و سردر بیاره و خودشو کنه فقط مهربون بود و میتونست از خدمتکاری که براش سرگرم غذا می آره تشکر کنه . شب شده بود و آهسته در رو باز کرد و کله ش رو برد کلهش بیرون نمیدونست چرا باز میخواد بره بیرون فقط حوصله ش نابود بود. وقتی دید کسی نیست بیرون رفت و هنوز دو قدم بیشتر نرفته
بیرون نمیدونست چرا باز میخواد بره بیرون فقط حوصله ش نابود بود. وقتی دید کسی نیست بیرون رفت و هنوز دو قدم بیشتر نرفته که در سالن باز شد و دو تا محافظ وارد شدند و بعد تهیونگ! سرجا خشکش زده بود چند لحظه پلک زد و بهرحال دیر بود چون بود متوجهش شده بود. چند لحظه بهم . نگاه کردند و مرد جوان بعد از فرستادن محافظها به سمتش رفت مشکلی پیش اومده؟ سلام! مرد روبروش ابرو بالا انداخت علیک سلام اینموقع شب اینجا چی میخوای ؟ سومین لبهاشو روی هم کشید: ببخشید . حوصلهم سر رفته بود. اینموقع اگه بخوابی حوصلهت سر نمیره مگه نه؟ سومین نگاهش کرد بله ... البته من نمیدونستم ساعت چنده. متاسفم! تهیونگ اخمی کرد و روی ساعتش نگاه انداخت یازده و نیمه! _ممنونم ببخشید! سومین نمیدونست چرا اون پسر الآن داره عصبانی میشه و حدسم نمیزد چون توی هر جملهش داره معذرتخواهی میکنه تهیونگ داره روانی میشه!!! تعظیم کرد و گفت با اجازه عقبگرد کرد به سمت اتاق که یکدفعه جرئت ماورایی ای بهش نازل شد و برگشت به سمتش آقا! |||
- ۵.۹k
- ۲۹ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط