خانزاده پارت

#خان_زاده #پارت299

مات برده نگاهش کردم که پوزخندی زد و گفت
_چیه؟ توقع نداشتی من و اینجا ببینی!
با شنیدن صداش تازه به خودم اومدم و تند خواستم درو ببندم که پاش و لای در گذاشت و این اجازه رو بهم نداد.
درو به سمتم هل داد که ترسیده یه قدم عقب رفتم.
کامل دره خونه رو باز کرد و میون چهارچوپ در ایستاد و گفت
_نترس...کاریت ندارم.
به سختی آب دهانم رو قورت دادم و گفتم
_اینجا چیکار می کنی؟
قدمی داخل خونه گذاشت که داد زدم
_یه قدم دیگه برداری به خدا زنگ می زنم به پلیس.
از صدای داد من؛ اون دختره از روی مبل بلند شد و به سمت ما اومد.
متعجب یه نگاه به من و سامان انداخت و گفت
_اینجا چه خبره؟
بی توجه به اون دختره نگاهم و به سامان دوختم و جدی گفتم
_برو سامان...مجبورم نکن کاری که نمی خوام انجام بدم.
به در تکیه زد و خونسرد گفت
_اومدم اینجا تا یه پیغام به اهورا برسونم.
متوجه منظورش نشدم و گفتم
_اهورا خونه نیست.
لبخند خبیثی زد و نجوا کرد
_راستش و بخوای با اهورا کاری ندارم...طرف حساب من تویی!

سر از حرفاش در نیاوردم و فقط گنگ نگاهش کردم.
از این غفلتم استفاده کرد و به سمتم اومد و تا خواستم حرکتی انجام بدم دستش به طرف سرم دراز شد و در آخرین لحظه تنها چیزی که متوجه شدم صدای جیغ اون دختره بود!

🍁 🍁 🍁 🍁
دیدگاه ها (۱)

#خان_زاده #پارت300* * * * *با صداهای گنگی که توی سرم اکو می...

#خان_زاده #پارت301دستم و گرفت و بوسه ریزی روش نشوند._تقاصش ...

#خان_زاده #پارت298با تحکم گفت_شب برگشتم اگه شام حاضر نباشه ...

#خان_زاده #پارت297بدون اینکه نگاهم کنه گفت_با این مظلوم نما...

وقتی درو باز کرد باورم نمیشد من کل کره رو دنبال این گشتم ولی...

الماس من پارت ۳۷گوشیمو انداختم توی کیف و با یه کلافه از خونه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط