{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

طناب را به گردنم انداختند. گفتند :آخرین آرزویت؟ گفتم :دید

طناب را به گردنم انداختند. گفتند :آخرین آرزویت؟ گفتم :دیدن عشقم! گفتند :خسته است، تا صبح برایت طناب بافته
دیدگاه ها (۳)

قمار زندگی را به کسی باختم که "تک" "دل" را با "خشت" برید! .....

فندک و پایپم را بیاورید وتمام خماران را مژده دهید ک مرغوب تر...

درد و دِل کــه میکُنــی …یعنـــی ضَعــف هایَــت را … درد...

جانم را به دندان گرفتم....واعتماد را به خاک سپردم خوب می دان...

‌   ‌ 노݂݂࣪노࣪ 🐬 물𐨺࣪에𐨺 ݂݂젖࣪은𐨺 고𐨺࣪양݂݂이ㅤ‌  ‌ْ    ‌  ‌  ۪  ︵‿‌   ...

آخرین امیداین دست‌های خالی ما را رها مکنما را حساب کن ز میان...

گــوش کن سـاز دلم را که شنـیدن داردهمــه شب دل نی عشق تو دمی...

وقتی تولدت رو فراموش میکنه P²نشست کنار تهیونگ*خوب نگفتید چرا...

P¹⁹The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

I'm not jealous part 39با عشوه ای که بیشتر شبیه به صدای عرعر...

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

سرنوشت(ویو رایا)صبح با صدای اجوما از خواب بیدار شدم.اجوما: خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط