{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گاه آنقدر تنهایم که اسم کوچکم هم از یادم میرود

گاه آنقدر تنهایم که اسم کوچکم هم از یادم میرود
بس که صدایم نمیزنند
خودم هستم
با چشمانی باز بنگر
همان دیروزی ام
امروزی شده ام
مثل تمام رسم ها
دیدگاه ها (۵)

ﭘﺴـــﺮ ﮐــﻪ ﺩﻝ ﻣـﯽ ﺑﻨـــﺪﻩﺣﺴــــﻮﺩ ﻣﯿﺸــﻪﻏﯿـــﺮﺗــﯽ ﻣﯿﺸـــﻪﺗ...

یکی بود ولی یکی نبودبپرسدچگونه به دوش کشید بارِ این همه نبود...

ســـخـــت اســـت!♥کـــوه دردباشی و دیگران♣به آرامـــش ظاهرت♥...

دیگر عکس هــــــــــــــــایش آرامم نمی کند !!!من به دستانش ...

آمدم بنویسم کاش آدمیزاد قدرت داشت از همه عزیزانش دفاع و حمای...

رمان اسیر خان پارت پنجم 5

رمان به دنبال هم...

★彡   Part 20 彡★ آخخخ. من باز هم برای این خنده هاش ضعف رفتم.ا...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت دوازدهم: میانِ عشق و تحقیر 🖤🥀[دیدگاه...

《اسیر یک قرارداد》پارت ⁴سومیاو با تعجب نگاهم کرد و گفت:ـ تو.....

#silence_after_you#Part3با نشستن هواپیما چمدونم رو برمیدارم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط