{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"𝐦𝐲 𝐡𝐮𝐬𝐛𝐚𝐧𝐝"

"𝐦𝐲 𝐡𝐮𝐬𝐛𝐚𝐧𝐝"
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 :𝟏
𝐏𝐚𝐫𝐭:۱۲

"ویو جنا"
و دستم رو دامنم مشت شد.
و وقتی صدایه باز شدن در امد ،از اسانسور خارج شدم.

زود تر از جونگکوک از ساختمون زدم بیرون و هوایه تازه رو وارد ریه هام کردم.
اخیش..

یه دفعه ماشینی جلوم ترمز کرد و بوق زد.
عه این جونگکوکه..
در باز کردم سوار ماشین شدم.
_____________
از پله هایه رستوران بالا رفتیم.
انگار که مهمونی شام داخل یه رستوران شیک و پیک بود.
یه نفرم راهنماییمون کرد.
و جالب بود جونگکوک کتش رو دستش بود و دو دستش داخل جیب پشت سرم می امد.

_اقا خانوادتون داخل این اتاقن..
جونگکوک: اهوم...

در و باز کرد که با یه میز گرد بزرگ مواجع شدم.که ادمایه زیادی دورش نشسته بودن.
مردایی با کت شلوار و رسمی.
خانومایی با با لباسی پر زرق و برق.

با صدایی که تو گوشم پیچید لازم نبود برگردم تا ببینم چه کسیه میشناختمش.

از من رد شد و رفت سمت جونگکوک،جونگکوک بقل کرد ولی جونگکوک میلی نشون نداد.

_:پسر گلممم بالاخره امدی..چرا انقدر طول کشید!؟
کوک: جنا تا اماده بشه طول کشید..

پشت سرم بودن و حرف میزدن بفیه رو نگاه می کردم و به هر کی که نگام میکرد سلام‌می کردم...ولی بیشترشون تحویل نمیگرفتن.

مامان: باز این دختره!؟..اصلا نمی اوردیش،دختر خالتم هست اینجا...

دختر خاله!؟
ایششش
داستان امشب معلوم شد.

دستشو پشت جونگکوک‌گزاشت و راهنمایی کرد به طرفی از میز... برد

_:بیا عزیزم...
کوک: باش..جنا..

برگشتم سمتش.
که اشاره کرد دنبالش برم.
پشت سرش راه افتادم .

جونگکوک پشت صندلی وایساد و صندلی کناریش و برایه من کشید کنار..

همین خواستم نزدیک بشم.

مامان جونگکوک دست دختری و گرفت و نشوند جایه من..

و به دختره گفت:

_ مایا عزیزم بشین..

اون دختره نشست.
به جونگکوک نگاه کردم که با همون اخما و سردی به نشستن اون دختر نگاه می کرد.

الان من کجا بشینم؟!

مایا:سلام جونگکوگ..

جونگکوک سر تکون داد و نشست..
من چی!؟
سرم و چرخوندم جایه خالی پیدا کنم..
که طرف دیگه جونگکوگ دوتا صندلی خالی بود.
ولی قبل از اینکه من بخوام اقدام کنم جونگکوک دستم و کشید سمت صندلی نشوند.

و دیگه حتی نگامم نکرد.
دیدگاه ها (۲۸)

"𝐦𝐲 𝐡𝐮𝐬𝐛𝐚𝐧𝐝"𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 :𝟏𝐏𝐚𝐫𝐭:۱۳"ویو جنا".و دیگه حتی نگامم نکرد...

"𝐦𝐲 𝐡𝐮𝐬𝐛𝐚𝐧𝐝"𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 :𝟏𝐏𝐚𝐫𝐭:۱۴"ویو جنا"..کوک: اون قدر ماندگار...

بچه ها راجب دیشب بگم که جدیدا که مدرسه نبست حوصلم سر میره بع...

"𝐦𝐲 𝐡𝐮𝐬𝐛𝐚𝐧𝐝"𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 :𝟏𝐏𝐚𝐫𝐭:۱۱"ویو جنا"جانم؟؟تا خواستم حرف بز...

آتیشی که از بارون شروع شدprt23ویوی ا. توقتی به آپارتمان رسید...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁶⁰یونگی در و باز کرد که توی اتاقی...

🖤دختر کوچولوی من🖤My little girl~<🖤part 4۴ویو ا. تبا گریه روی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط