ات هی مقاومت میکرد و میگفت نه نمیخوام اونا خیلی لباسای گر
ات هی مقاومت میکرد و میگفت نه نمیخوام اونا خیلی لباسای گرونی ان
اخر سر کوک اومد جلو و ات رو محاصره کرد و
لباشو بوسید و گفت: اینا کادوی من به توعه....بپوششون
ات به رگالی از لباسا نگاه کرد که گفت: مدوم رنگ به من میاد؟
کوک اومد جلو و گفت: چه رنگی دوست داری ؟
ات اروم گفت: من که فقط سیاه سفید توسی رو میتونم ببینم😅
کوک اروم لبخند زد و گفت: من عاشق سیاهم.
ات: چرا
کوک: چون..یه رنگ خاصیه..
ات گفت: ببین کدومش به من میاد؟ اونو انتخاب کن
کوک یکی یکی لباسارو نگاه کرد و گفت: این خوبه
ات: کدوم
کوک : سرمه ای
ات: ممنونم
خلاصه ات لباسرو پوشید کوک هم همینطور.
رفتن عمارت
تهیونگ اومد سمت ات و گفت: کجا بودی؟
کوک اومد جلو و به ات گفت که بره توی اتاقش
اقای کیم: کوک....تمومش کن.
خانم کیم: ات توی اتاقش میمونه....کوک هم تو و هم تهیونگ ات رو فراموش میکنید
کوک: مامان...
خانم کیم: یه حرف رو دوبار تکرار نمیکنم.
وقتی خانم کیم دستور رو گفت م ات ات رو توی اتاقش برد و در رو قفل کرد
ات: مامان...من دخترتم....درو باز کن...باز کن مامان
م ات: ساکت شو ات...به اندازه ی کافی ابرو ریزی شده.
ات ساکت رفت نشست روی تختش و گریه کرد برای اولین بار
سه روز گذشت.
خانم کیم ات رو برد به سونوگرافی چون میدونست کوک با ات رابطه داشته.
ات حامله بود
بعد از برگشت به عمارت
هر روز م ات و خانم کیم غذایی رو برای ات میبردن.
خانم کیم: م ات برو بیرون....میخوام با ات حرف بزنم.
م ات: چشم خانم
ات: چی شده
خانم کیم: تو حامله ای و این موضوع باید بین من تو و مادرت بمونه...کوک حق نداره این موضوع رو بفهمه. اگر در هر صورت کوک این موضوع رو بفهمه .....بچه میمیره
ات: من بچه رو نمیخوام
خانم کیم: بودو نبود بچه به تو مربوط نیست
تو بچه رو صحیح و سالم به دنیا میاری...
ات: من کور رنگی دارم
خانم کیم با عصبانیت گفت ؛ تو بیست سالته و توی این بیست سال چطور یهو کور رنگی میخوای داشته باشی؟؟؟
ات: مخفی کرده بودیم....نمیخواستبم به کسی بگیم
خانم ات بلند شد و گفت: ب..باید بریم بیمارستان
ات: چرا؟
اخر سر کوک اومد جلو و ات رو محاصره کرد و
لباشو بوسید و گفت: اینا کادوی من به توعه....بپوششون
ات به رگالی از لباسا نگاه کرد که گفت: مدوم رنگ به من میاد؟
کوک اومد جلو و گفت: چه رنگی دوست داری ؟
ات اروم گفت: من که فقط سیاه سفید توسی رو میتونم ببینم😅
کوک اروم لبخند زد و گفت: من عاشق سیاهم.
ات: چرا
کوک: چون..یه رنگ خاصیه..
ات گفت: ببین کدومش به من میاد؟ اونو انتخاب کن
کوک یکی یکی لباسارو نگاه کرد و گفت: این خوبه
ات: کدوم
کوک : سرمه ای
ات: ممنونم
خلاصه ات لباسرو پوشید کوک هم همینطور.
رفتن عمارت
تهیونگ اومد سمت ات و گفت: کجا بودی؟
کوک اومد جلو و به ات گفت که بره توی اتاقش
اقای کیم: کوک....تمومش کن.
خانم کیم: ات توی اتاقش میمونه....کوک هم تو و هم تهیونگ ات رو فراموش میکنید
کوک: مامان...
خانم کیم: یه حرف رو دوبار تکرار نمیکنم.
وقتی خانم کیم دستور رو گفت م ات ات رو توی اتاقش برد و در رو قفل کرد
ات: مامان...من دخترتم....درو باز کن...باز کن مامان
م ات: ساکت شو ات...به اندازه ی کافی ابرو ریزی شده.
ات ساکت رفت نشست روی تختش و گریه کرد برای اولین بار
سه روز گذشت.
خانم کیم ات رو برد به سونوگرافی چون میدونست کوک با ات رابطه داشته.
ات حامله بود
بعد از برگشت به عمارت
هر روز م ات و خانم کیم غذایی رو برای ات میبردن.
خانم کیم: م ات برو بیرون....میخوام با ات حرف بزنم.
م ات: چشم خانم
ات: چی شده
خانم کیم: تو حامله ای و این موضوع باید بین من تو و مادرت بمونه...کوک حق نداره این موضوع رو بفهمه. اگر در هر صورت کوک این موضوع رو بفهمه .....بچه میمیره
ات: من بچه رو نمیخوام
خانم کیم: بودو نبود بچه به تو مربوط نیست
تو بچه رو صحیح و سالم به دنیا میاری...
ات: من کور رنگی دارم
خانم کیم با عصبانیت گفت ؛ تو بیست سالته و توی این بیست سال چطور یهو کور رنگی میخوای داشته باشی؟؟؟
ات: مخفی کرده بودیم....نمیخواستبم به کسی بگیم
خانم ات بلند شد و گفت: ب..باید بریم بیمارستان
ات: چرا؟
- ۱۹.۶k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط