پارت41
#پارت41
مهرنوش ، محکم بغلش کرد و در گوشش گفت :
+دلم واست تنگ شده بود لعنتی .
عاطفه خندید و گفت :
_منم همینطور !
هنوزهم در آغوش یکدیگر بودند.
شایان پشت سر مهرنوش ایستاد و گفت :
_یه وقت تعارف نکنی بیاد تو هاااا ؟؟
فقط الکی بگو دلت تنگ شده .
عاطفه با شنیدن صدای شایان سرش را بالا آورد و نگاهشان در هم چفت شد.
ثانیه ها از حرکت ایستاد و شایان مسخ نگاه عاطفه شد .
حس کرد ، چیزی ،درست میان قفسه ی سینه اش فرو ریخت .
غرق نگاه معصومش شده بود و نمیتوانست پلک بزند .
مهرنوش عاطفه را از خودش جدا کرد و این باعث شد نگاهش از شبِ چشمان عاطفه کنده شود .
شایان سرفه ای کرد و رویش را بر گرداند .
چرا حس می کرد روی زمین نیست ؟
مهری عاطفه را یک راست به طرف اتاقش برد .
همانطورک به سمت اتاق می رفتند گفت:
+اون الدنگ رو دیدی ؟
اون داداشم شایان بود .
عاطفه سری تکان داد .
...
ظرف میوه را جلویش گذاشت و چهار زانو روبرویش نشست ، کف دست هایش را به هم مالید و گفت :
+خب خب ، بگو ببینم فرشید شناختت ؟
"عاطفه"
از یاد آوری برخورد فرشید ،
گونه هایش سرخ شد و ضربان قلبش بالا رفت .
نفس عمیقی کشید و دهان باز کرد .
گفت و گفت .
از زمانی که برای اولین بار فرشید را دیده بود .
و از همان موقع بذر علاقه در قلبش جوانه زد .
از تمام دلتنگی ها و گریه هایش !
و شب بیداری هایش !
وحتی خواب هایی که دیده بود .
اینکه بارها تلاش کرده بود ، از نزدیک ببینش اما نتوانسته بود .
از اولین برخوردش که از شدت هیجان و ناباوری ، یادش رفت عکس بگیرد.
از اتفاقی دیدنش در پاساژ و فاصله ی کمش ....
و از امروز که شناخته بود ش .
از از مهربانی اش و اینکه گفته بود :
"چرا گریه می کنی ؟"
از همه و همه ...
و وقتی حرف هایش تمام شد .
حس سبکی کرد .
نفسی از سر آسودگی کشید .
مهری حیرت زده گفت :
+واقعا بهت گفت چرا گریه می کنی ؟؟
عاطفه تند تند سرش را تکان داد و با دست هایش صورتش را پوشاند ...
مهری با صدا خندید و گفت :
راستش رو بخوای اصلا کار سختی نبود !
اینکه بفهمم عاشقی !
ولی خب ، فکر نمی کردم اینقدر عاشق باشی !!!
عاطفه خجالت زده خندید و گفت :
_شب شد! چه قد حرف زدم !
+خب شب بشه ! شام می مونی بعد میری !
_نه مهری نه ! باید برم ، دیگ دیر شده!
+عه ،یعنی چی ؟
_بخدا شام بمونم ، کلی باید جواب پس بدم!
و از فکر سوال های پیاپی گلی موهای تنش سیخ شد !
...
مهرنوش ، محکم بغلش کرد و در گوشش گفت :
+دلم واست تنگ شده بود لعنتی .
عاطفه خندید و گفت :
_منم همینطور !
هنوزهم در آغوش یکدیگر بودند.
شایان پشت سر مهرنوش ایستاد و گفت :
_یه وقت تعارف نکنی بیاد تو هاااا ؟؟
فقط الکی بگو دلت تنگ شده .
عاطفه با شنیدن صدای شایان سرش را بالا آورد و نگاهشان در هم چفت شد.
ثانیه ها از حرکت ایستاد و شایان مسخ نگاه عاطفه شد .
حس کرد ، چیزی ،درست میان قفسه ی سینه اش فرو ریخت .
غرق نگاه معصومش شده بود و نمیتوانست پلک بزند .
مهرنوش عاطفه را از خودش جدا کرد و این باعث شد نگاهش از شبِ چشمان عاطفه کنده شود .
شایان سرفه ای کرد و رویش را بر گرداند .
چرا حس می کرد روی زمین نیست ؟
مهری عاطفه را یک راست به طرف اتاقش برد .
همانطورک به سمت اتاق می رفتند گفت:
+اون الدنگ رو دیدی ؟
اون داداشم شایان بود .
عاطفه سری تکان داد .
...
ظرف میوه را جلویش گذاشت و چهار زانو روبرویش نشست ، کف دست هایش را به هم مالید و گفت :
+خب خب ، بگو ببینم فرشید شناختت ؟
"عاطفه"
از یاد آوری برخورد فرشید ،
گونه هایش سرخ شد و ضربان قلبش بالا رفت .
نفس عمیقی کشید و دهان باز کرد .
گفت و گفت .
از زمانی که برای اولین بار فرشید را دیده بود .
و از همان موقع بذر علاقه در قلبش جوانه زد .
از تمام دلتنگی ها و گریه هایش !
و شب بیداری هایش !
وحتی خواب هایی که دیده بود .
اینکه بارها تلاش کرده بود ، از نزدیک ببینش اما نتوانسته بود .
از اولین برخوردش که از شدت هیجان و ناباوری ، یادش رفت عکس بگیرد.
از اتفاقی دیدنش در پاساژ و فاصله ی کمش ....
و از امروز که شناخته بود ش .
از از مهربانی اش و اینکه گفته بود :
"چرا گریه می کنی ؟"
از همه و همه ...
و وقتی حرف هایش تمام شد .
حس سبکی کرد .
نفسی از سر آسودگی کشید .
مهری حیرت زده گفت :
+واقعا بهت گفت چرا گریه می کنی ؟؟
عاطفه تند تند سرش را تکان داد و با دست هایش صورتش را پوشاند ...
مهری با صدا خندید و گفت :
راستش رو بخوای اصلا کار سختی نبود !
اینکه بفهمم عاشقی !
ولی خب ، فکر نمی کردم اینقدر عاشق باشی !!!
عاطفه خجالت زده خندید و گفت :
_شب شد! چه قد حرف زدم !
+خب شب بشه ! شام می مونی بعد میری !
_نه مهری نه ! باید برم ، دیگ دیر شده!
+عه ،یعنی چی ؟
_بخدا شام بمونم ، کلی باید جواب پس بدم!
و از فکر سوال های پیاپی گلی موهای تنش سیخ شد !
...
۱.۹k
۱۸ مرداد ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.