رمان:#دخترم_باش
رمان:#دخترم_باش
#پارت_۲۰
_ من کی بهت یاد دادم قسم دروغ بخوری ؟
روی این کاغذ ساعت و روز کالاسات رو دقیق
بنویس برام .
با چشم هایی گرد شده نگاهم کرد، نگاهش قهوه ای و
آشنا بود، درست مثل نگاه من !
_ آخه چرا چیشده مگه من بچه ام؟
سنگین نگاهش کردم .
_ حرف اضافه ای نشنوم .
اخمی کرد و شروع به نوشتن روی کاغذ کرد .
کاغذ رو به دستم داد و گفت : اگه تموم شد من برم اتاقم خسته م .
از جا بلند شدم .
_ با هم میریم، تو اتاقتم نمی ی صبح تا شب که به قول خودت دانشگاهی این چند ساعتم با خانوادت بگذرون .
چیزی نگفت و ی اخم های درهمش نشون از بی رضایتیش بود .
دختره ی خیره سر !
دوسش داشتم بینهایت !
من واسه هرکی که بیشتر دوسش داشتم سخت گیر تر
بودم و باید بفهمه اون الان تو نقطهی اوج دوست
داشتن منه، سها فقط خواهرم نیست اون تو بغل من
بزرگ شده دخترمه، جونمه !
سر سفره و بعد از اون هرچند دقیقه یکبار دستش
می رفت سمت گوشیش .
سکوت کردم، حرکاتش عصبیم می کرد .
شاید هم من داشتم زیادی سخت می گرفتم .
با خوردن شام شب بخیری و گفت و سریع به داخل
اتاقش خزید .
دایه کنارم نشست و گفت : همیشه همینه اصال از توی
اون اتاق بیرون نمیاد، شبا تا صبح بیداره، بعدشم تا
لنگه ی ظهر می خوابه .
لب بهم فشردم .
_ درست میشه .
آهی کشید .
_ چایی بیارم مادر؟
سر تکون دادم .
_خسته م میرم بخوابم .
لبخندی بهم زد .
_ روز اولی زیاد از خودت کار کشیدی .
از جا بلند شدم .
_ تازه شروع شده دایه .
شب شما بخیر !
شب بخیر مالیمی تحویلم داد .
داخل اتاق شدم و روی تخت دراز کشیدم .
چشم که بستم تصویر آشنایی توی ذهنم نشست .
موتورم !
سریع چشم هام باز شد، چطور فراموشش کردم .
سریع گوشی که امروز سپهر بهم داده بود و به زور
پولش رو قبول کرده بود رو از توی جیب شلوارم در
آوردم و به شاهین پیام دادم : موتور کجاست !
نگاهی به ساعت انداختم آخر شب بود و احتماال باید
خواب می بودن .
منتظر جواب نموندم و دوباره دراز کشیدم .
کم کم چشم هام گرم شد و به خواب فرو رفتم .
#آشــوب
مردی که توی صورت آراز کوبیده بود رو با مشت
های کم جون به عقب هل دادم کنار و جیغ زدم : هوی
مرتیکه واسه چی میزنیش؟ تا چند روز دیگه پول رو جور میکنم ببر بده رییس آشغالت ولش کن دیگه گفتم پول رو میدم بخدا .
هلم داد عقب محکم به دیوار پشتم خوردم .
برخالف چیزی که نشون میدادم همه ی دبدبه کبکبه م
باد هوا بود .
_ گم شو کنار بچه جون، حیف وقت جنازه جمع کردن
ندارم وگرنه حالیت میکردم با بزرگتر از خودت چجوری زر بزنی .
به سمت آراز رفت و یقه ش رو گرفت .
#پارت_۲۰
_ من کی بهت یاد دادم قسم دروغ بخوری ؟
روی این کاغذ ساعت و روز کالاسات رو دقیق
بنویس برام .
با چشم هایی گرد شده نگاهم کرد، نگاهش قهوه ای و
آشنا بود، درست مثل نگاه من !
_ آخه چرا چیشده مگه من بچه ام؟
سنگین نگاهش کردم .
_ حرف اضافه ای نشنوم .
اخمی کرد و شروع به نوشتن روی کاغذ کرد .
کاغذ رو به دستم داد و گفت : اگه تموم شد من برم اتاقم خسته م .
از جا بلند شدم .
_ با هم میریم، تو اتاقتم نمی ی صبح تا شب که به قول خودت دانشگاهی این چند ساعتم با خانوادت بگذرون .
چیزی نگفت و ی اخم های درهمش نشون از بی رضایتیش بود .
دختره ی خیره سر !
دوسش داشتم بینهایت !
من واسه هرکی که بیشتر دوسش داشتم سخت گیر تر
بودم و باید بفهمه اون الان تو نقطهی اوج دوست
داشتن منه، سها فقط خواهرم نیست اون تو بغل من
بزرگ شده دخترمه، جونمه !
سر سفره و بعد از اون هرچند دقیقه یکبار دستش
می رفت سمت گوشیش .
سکوت کردم، حرکاتش عصبیم می کرد .
شاید هم من داشتم زیادی سخت می گرفتم .
با خوردن شام شب بخیری و گفت و سریع به داخل
اتاقش خزید .
دایه کنارم نشست و گفت : همیشه همینه اصال از توی
اون اتاق بیرون نمیاد، شبا تا صبح بیداره، بعدشم تا
لنگه ی ظهر می خوابه .
لب بهم فشردم .
_ درست میشه .
آهی کشید .
_ چایی بیارم مادر؟
سر تکون دادم .
_خسته م میرم بخوابم .
لبخندی بهم زد .
_ روز اولی زیاد از خودت کار کشیدی .
از جا بلند شدم .
_ تازه شروع شده دایه .
شب شما بخیر !
شب بخیر مالیمی تحویلم داد .
داخل اتاق شدم و روی تخت دراز کشیدم .
چشم که بستم تصویر آشنایی توی ذهنم نشست .
موتورم !
سریع چشم هام باز شد، چطور فراموشش کردم .
سریع گوشی که امروز سپهر بهم داده بود و به زور
پولش رو قبول کرده بود رو از توی جیب شلوارم در
آوردم و به شاهین پیام دادم : موتور کجاست !
نگاهی به ساعت انداختم آخر شب بود و احتماال باید
خواب می بودن .
منتظر جواب نموندم و دوباره دراز کشیدم .
کم کم چشم هام گرم شد و به خواب فرو رفتم .
#آشــوب
مردی که توی صورت آراز کوبیده بود رو با مشت
های کم جون به عقب هل دادم کنار و جیغ زدم : هوی
مرتیکه واسه چی میزنیش؟ تا چند روز دیگه پول رو جور میکنم ببر بده رییس آشغالت ولش کن دیگه گفتم پول رو میدم بخدا .
هلم داد عقب محکم به دیوار پشتم خوردم .
برخالف چیزی که نشون میدادم همه ی دبدبه کبکبه م
باد هوا بود .
_ گم شو کنار بچه جون، حیف وقت جنازه جمع کردن
ندارم وگرنه حالیت میکردم با بزرگتر از خودت چجوری زر بزنی .
به سمت آراز رفت و یقه ش رو گرفت .
- ۲.۸k
- ۲۹ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط