{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فریب

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁴

"لجبازی رو بس کن داهی"

_من نمیخوام وارثت تو چیزی باشم.. علاقه ای بهش ندارم پس فراموشش کن

"فردا باهم میریم شرکت.. تموم"

از پله ها بلا رفت و خودشو تو اتاقش پرت کرد.
اون همیشه دختر آرومی بود حتی تو شرایط سخت. ولی غم مادر و رها شدن اولین چیزی بود که می‌تونست کمتر از چند دقیقه اشکش رو دربیاره.
انگار باعث اون حادثه ها طمع و پول و ثروت پدرش بود.

سعی می‌کرد نفرت و خشمش در برابر پدرش رو کنترل کنه ولی هیچ وقت نمیتونست اون رو ببخشه.

تقریبا یک ساعتی رو توی اتاقش موند تا آروم بشه و بعد تصمیم گرفت بره پایین.
دستگیره رو کشید اما در باز نشد.. دوباره امتحان کرد ولی بازم نه.
چندین بار پشت سرهم کشید تا شاید گیر در باز شه اما همچین اتفاقی نیوفتاد.

دستشو به در کوبید و باصدای بلندی گفت:" درو قفل کردی؟"

دخترش رو خوب می‌شناخت" تا وقتی بریم شرکت تو اتاقت میمونی"

محکم تر کوبید به در." درو باز کن.. میخوای اینجا منو زندونی کنی"

صدایی نبود.
_میگم درو باز کن من زندونی تو نیستم

سعی کرد با سوزن و گیره درو باز کنه ولی موفق نشد، به در کوبید و داد زد." کارت اصلا جالب نیست"

ضربان قلبش تند شده بود، سردرد گرفته بود و نفس نفس میزد. این چند روز از فشار پدرش برای شرکت آشفته و کلافه شده بود.

فردا وقتی در باز شد آماده بود که جواب دندان شکنی بده و این قضیه رو تموم کنه که با چهره غمگین و رنگ پریده پدرش مواجه شد.
اونقدر گرفته و مظلوم به نظر می‌رسید که تمام حرفایی که از قبل آماده کرده بود از ذهنش پرید و نگران پرسید:" چی شده؟"
گرفته گفت:" داهی دخترم.. لطفا لجبازی رو تمومش کن. میدونم میدونم اشتباهات زیادی داشتم.. لطفا این قضیه رو جدا از من بزار"
نگاهشو از پدرش گرفت و به زمین خیره شد." نه.. نمیشه"
هان سو بین نفسشو بیرون داد و گفت:" خیله خب یه پیشنهادی دارم.. فعلا فقط با من بیا یعنی فقط همراهیم کن و یاد بگیر فقط همین... بعدش اگه خواستی میتونی ادامه ندی"

به چشمای خسته اش نگاه کرد.
بیشتر از هر چیزی این حال و چهره‌ی گرفته نگرانش کرده بود.
دلخوری و خشم زیاد بود ولی دیدنش تو این حال بازم براش دردناک بود.



#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
فیک / رمان
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
دیدگاه ها (۱)

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁵با منشی توی شرکت قدم میزد تا فقط بخش های...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁶"کاری برای آسانسور از دستم بر نمیاد.. ول...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-³"بدهکارم شدم؟" جونگکوک:" در ضمن وقتی با ...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-²از یادآوریش خشم تو صورتش دیده می‌شد." به...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-¹²به سختی سعی کرد قورتش بده تا بیشتر از ا...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-³⁷با بغض گفت:" میدونم درد داری.. ولی تحمل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط