{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو که بلد نیستی یه لبو بخوری بهتره که نخوری نکنه میخوای خفه بشی ...

#۱۷۰
تو که بلد نیستی یه لبو بخوری بهتره که نخوری! نکنه میخوای خفه بشی بمیری؟
دلم میخواست بکشمش!
دلم میخواست توی صورتش داد بزنم
_ اگه تو اونجوری نگاهم نمیکردی من از فرط تعجب اونجوری نمیشدم..
ولی با چندتا نفس عمیق سعی کردم خودمو آروم کنمو بی توجه بهش دوباره راه افتادم..
نیم ساعتی بود که داشتیم راه میرفتیم..
امیر بیصدا پشت سرم سایه به سایه میومد..
از بین جمعیت که میخواستم رد بشم خودشو میکشوند جلو و سپر میشد در مقابل برخوردم با جنس مخالف!
ِل بدنم میکرد و از بین جمعیت میگذشتیم..
دستشو حائ
بودنش واسم حس امنیت بود!!
خودم تعجب کرده بودم از اینکه وجودش باعث شده بود توی تاریکی شب ترسی نداشته باشم!
حس کردم سردم شده..
انگشتام یخ کرده بود..
پالتومو تنگ تر کردمو بازوهامو با دستام گرفتم..
امیر خودشو کشوند جلو
_ سردته؟
چرا باید نگران من بشه؟
چرا باید لحنش انقدر نگران باشه؟
جوابشو ندادم که سریع شروع کرد به باز کردن دکمه های پالتوش!
فهمیدم قصدش چیه!
سریع برگشتم سمتشو دستمو گذاشتم روی دستشو مانع باز کردن دکمه ها شدم!
_ من خوبم! نیازی به پالتوت نیست!
اخمی کرد
_ من تصمیم میگیرم که نیازی هست یا نه!
آخرم کاره خودشو کرد..
پالتوش رو روی دوشم انداخت و هدایتم کرد تا مسیری که اومدیم رو برگردیم..
تا نشستیم توی ماشین بخاری رو روشن کرد و دریچه اش رو روی من تنظیم کرد رو من
دیدگاه ها (۱)

#۱۷۱حس میکردم َج ِو بینمون متفاوت تر از گذشته اس! یه جوریه.....

#۱۷۲از عصبانیت نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم.. دستمو بردم جلو و...

#۱۶۹لب زدم آب و به ثانیه نرسیده بود که امیر داشت میرفت اونور...

#16۸چرا که به خاطره بیرون اومد ِن من امیر توی سرما بوده! ِ س...

اولین مافیایی که منو بازی داد. پارت اخر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط