{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم
تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت
من مست چنانم که شنفتن نتوانم
شادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاه
گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم
با پرتو ماه ایم و چون سایه دیوار
گامی ز سر کوی تو رفتن نتوانم
دور از تو من سوخته در دامن شب ها
چون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانم
فریاد ز بی مهریت ای گل که درین باغ
چون غنچه پاییز شکفتن نتوانم
ای چشم سخن گوی تو بشنو ز نگاهم
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
#محمدرضا_شفیعی_کدکنی
دیدگاه ها (۳)

مردمی که فکرشان آزاد نیست هیچ گاه آزاد نخواهند شد، بلکه به و...

بعضی‌ها این جوری‌اندوقتی یک نیش می‌خورند فکر می‌کنند اگه دیگ...

ﺷﻤﻊ ﺑﺎﺷﯽ ﯾﺎ ﻧﺒﺎﺷﯽ ﻣﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺍﻡﺗﻮ ﺳﺮ ﻋﻘﻞ ﺁﻣﺪﯼ ﻣﻦ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ...

ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺷﺎﺩﻣﺎﻧﻢ؟ ﺑﺸﻨﻮ ﻭ ﺑﺎﻭﺭ ﻣﮑﻦﮔﺎﻩ ﻣﯿﻠﻐﺰﺩ ﺯﺑﺎﻧﻢ، ﺑﺸﻨﻮ ﻭ ﺑ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط