منم ژنرال پاييز
منم ژنرال پاييز
مني كه هرگز آسايش را نديده ام
ژنرا لم
ژنرال هزارها شاخه ي *** و
ميليا ردها برگ ريخته شده
منم ژنرا ل پاييز... !
كلاه خود سرم ابر و
ستاره هاي شانه ام چند برگ زرد
لباس تنم نسيم است و
شمشيرم شاخه ي از درخت *** شده
منم ژنرال پاييز
درخت بي برگ اين لقب را به من هديه كرد
من هم لقب شهيد را به برگ هاي ريخته شده ام دادم و
او تنها محبوب من شد
در يك لحظه هم فرزند برگريزان و
هم پدر پاييزم
منم ژنرال پاييز
خون زرد رنگي در رگ هايم است و
چشم همچو ابر نمناك
تنها من بودم كه در تابوت شيشه اي
چند برگ را به خاك سپردم
منم ژنرال پاييز
من بودم كه با شنيدن صداي فراموشي به جنگ برخاستم و
بيرون آوردم برگ هايم را از مشت
من بودم شب برگ هايم را
زير نور و روشنايي آفتاب گذاشتم
منم ژنرال پاييز
پاييز بدون من يتيم است
من بودم كه گفتم : «آري ! جنازه ي سايه هم سبز است
برگ ريخته شده ي كوچ كرده »
تنها من بودم كه در محراب پاييز
براي جان زنده هايم
نماز شهيد خواندم
نمي گويم نماز ميت !
مني كه هرگز آسايش را نديده ام
ژنرا لم
ژنرال هزارها شاخه ي *** و
ميليا ردها برگ ريخته شده
منم ژنرا ل پاييز... !
كلاه خود سرم ابر و
ستاره هاي شانه ام چند برگ زرد
لباس تنم نسيم است و
شمشيرم شاخه ي از درخت *** شده
منم ژنرال پاييز
درخت بي برگ اين لقب را به من هديه كرد
من هم لقب شهيد را به برگ هاي ريخته شده ام دادم و
او تنها محبوب من شد
در يك لحظه هم فرزند برگريزان و
هم پدر پاييزم
منم ژنرال پاييز
خون زرد رنگي در رگ هايم است و
چشم همچو ابر نمناك
تنها من بودم كه در تابوت شيشه اي
چند برگ را به خاك سپردم
منم ژنرال پاييز
من بودم كه با شنيدن صداي فراموشي به جنگ برخاستم و
بيرون آوردم برگ هايم را از مشت
من بودم شب برگ هايم را
زير نور و روشنايي آفتاب گذاشتم
منم ژنرال پاييز
پاييز بدون من يتيم است
من بودم كه گفتم : «آري ! جنازه ي سايه هم سبز است
برگ ريخته شده ي كوچ كرده »
تنها من بودم كه در محراب پاييز
براي جان زنده هايم
نماز شهيد خواندم
نمي گويم نماز ميت !
- ۸۵۲
- ۰۴ بهمن ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط