قسمت هفتادو سه
#قسمت هفتادو سه
عصبی گفتم:
_ این زندگیه منه میفهمی؟ اگه االن تو این راهیم به خاطره شوهره منه! پس باید به من بگی میخوای چه غلطی کنی
میفهمی!؟ اصن به تو چه مربوطه؟ اون که باید غلطی کنه منم نه تو.. بچه نیستم که نادیدم میگیری. 27 سالمه و
اونقدری شعور دارم که شرایط و بفهمم درک کنم میفهمییییی؟
انقدر تند حرف زده بودم که نفس نفس میزدم..
دوباره تلفنش زنگ خورد!
میخواستم سرم و بکوبم به داشبورد..
قطع کرد و صداش و که اینبار مخاطبش من بودم شنیدم:
_ نمیدونم چطوری ولی نفوذیم گفت ردمون و زدن و تو راهن. دیگه نمیتونیم اینجا بمونیم میدونی اون شوهرته هرچند
تو دادخواست طالق دادی ولی تا طالقت اون میتونه مجبورت کنه برگردی به خونش!
دارم تمام تالشم و میکنم یا جای امن برات پیدا کنم پس آروم بشین و بزارم درست فکر کنم!
حتی حرف زدن در مورد برگشت به اون خونه هم عذاب اور بود چه برسه اگه واقعا دوباره پام برسه به اونجا!
این خاصیت امیر بود..
دقیقا اون لحظه ای که فکر میکنی همه چی خوب و آرومه یهو از ناکجاآباد سرت آوار میشه و گند میزنه به تمام فکرای
خوشی که راجع آیندت داری!
این بارم درست مثل اولین دفعه که سر و کله اش پیدا شد اومد و همه چی و خراب کرد..
سرم و به صندلی تکیه دادم و چشمام و بستم..
ذهنم رفت به اولین باری که وجوده نحسش اومد تو زندگیم..!
باالخره نوبت به من رسید
_ کد داوطلبیتون و رمز ورود رو بگید
کاغذ توی دستم و بهش دادم..
استرس زیادی داشتم..
عصبی گفتم:
_ این زندگیه منه میفهمی؟ اگه االن تو این راهیم به خاطره شوهره منه! پس باید به من بگی میخوای چه غلطی کنی
میفهمی!؟ اصن به تو چه مربوطه؟ اون که باید غلطی کنه منم نه تو.. بچه نیستم که نادیدم میگیری. 27 سالمه و
اونقدری شعور دارم که شرایط و بفهمم درک کنم میفهمییییی؟
انقدر تند حرف زده بودم که نفس نفس میزدم..
دوباره تلفنش زنگ خورد!
میخواستم سرم و بکوبم به داشبورد..
قطع کرد و صداش و که اینبار مخاطبش من بودم شنیدم:
_ نمیدونم چطوری ولی نفوذیم گفت ردمون و زدن و تو راهن. دیگه نمیتونیم اینجا بمونیم میدونی اون شوهرته هرچند
تو دادخواست طالق دادی ولی تا طالقت اون میتونه مجبورت کنه برگردی به خونش!
دارم تمام تالشم و میکنم یا جای امن برات پیدا کنم پس آروم بشین و بزارم درست فکر کنم!
حتی حرف زدن در مورد برگشت به اون خونه هم عذاب اور بود چه برسه اگه واقعا دوباره پام برسه به اونجا!
این خاصیت امیر بود..
دقیقا اون لحظه ای که فکر میکنی همه چی خوب و آرومه یهو از ناکجاآباد سرت آوار میشه و گند میزنه به تمام فکرای
خوشی که راجع آیندت داری!
این بارم درست مثل اولین دفعه که سر و کله اش پیدا شد اومد و همه چی و خراب کرد..
سرم و به صندلی تکیه دادم و چشمام و بستم..
ذهنم رفت به اولین باری که وجوده نحسش اومد تو زندگیم..!
باالخره نوبت به من رسید
_ کد داوطلبیتون و رمز ورود رو بگید
کاغذ توی دستم و بهش دادم..
استرس زیادی داشتم..
- ۳.۳k
- ۱۸ آبان ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط