چند دقیقه دیگه هم گذشت و وقتی دیدم که نمیگه بشینم خودم روی صندلی ...
{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }
𝒫𝒶𝓇𝓉 ²⁹
.
.
چند دقیقه دیگه هم گذشت و وقتی دیدم که نمیگه بشینم خودم روی صندلی که کم تر از نیم متر با صندلی خودش فاصله داشت نشستم . روش رو سمتم برگردوند و با نگاه نافضی بهم زل زد . بدون اینکه حرفی بزنه میشد فهمید که داره میگه "مگه من بهت اجازه دادم ؟" نه میخواستم به نگاه کردن به چشماش ادامه بدم و نه میتونستم سرم رو سمت بچه ها برگردونم . ناچار لب باز کردم و آروم طوری که فقط خودش بشنوه گفتم
ملودی : ببخشید اما سوالات همه برگه ها به ترتیب نیست ، بخوان هم نمیتونن تقلب کنن..
کمی مکث کردم و زیر نگاه خیرهش ادامه دادم
ملودی : درضمن.. نزدیک یک ربع هست که وایسادم..
طوری که انگار هیچ چیزی نشنیده باشه با صدایی که نه تنها من بلکه حتی مدیر هم توی دفتر میتونست بشنوه گفت
جونگکوک : چوی ملودی من بهت گفتم که بایستی و به بچه ها اختار بدی ، نه اینکه کاری کنی من بهت اختار بدم
دروغ چرا ، بهم برخورد . داشت تحقیرم میکرد . بی هیچ حرفی از جام بلند شدم و دوباره وایسادم . مترکیه قرومساق فکر کرده چون معلمه میتونه هرچی میخواد بهم بگه.. حالا جونمو نجات داده که داده. حیف که این خوبی رو در حقم کرده وگرنه سکوت نمیکردم .
نگاهم به ساعت بود ، همینکه عقربه روی ساعت نه و بیست دقیقه نشست صداش توی کلاس پخش شد
جونگکوک : وقت تمومه ، دستا بالا
همه بچه ها دستاشون رو بالا اوردن ، جز من هیچکس دیگهای از جاش بلند نشده بود . نیم ساعت برای سه صفحه ریاضی کم بود..
جونگکوک : چوی ملودی همه برگه هارو جمع کن
به سمت بچه ها رفتم و شروع کردم به جمع کردن برگه هاشون . به داهی که رسیدم نگاه ریزی به برگهش کردم . بیشتر سوالا رو جواب داده بود . به سمت میز معلم رفتم و برگه هارو گذاشتم روش
ملودی : بفرمایید
جونگکوک : میتونی بشینی
بعد از امتحان شروع کرد به حل کردن سوالات امتحان و هر کدوم رو توضیح میداد . تا آخر زنگ تقریبا تمام سوالات رو پای تخته حل کرد و بعد از خداحافظی کوتاهی از کلاس بیرون رفت . همین که پاش رو از کلاس بیرون گذاشت سر و صدای بچه ها بالا گرفت ، که البته داهی هم یکی از معترض ها بود
داهی : وااااایییی خدااااااا هفت خوان رستم بوددددددد
ملودی : وقت کم داده بود وگرنه سوالا متوسط بود
با این حرفم انگار نفت ریختم روی آتیش کل بچه ها شروع کردن به نقد کردن من
: تویی که به ده دقیقه نرسید برگه رو تحویل دادی این حرفو نزن
سرم رو سمت صدا برگردوندم
ملودی : همه فرمول هارو دیروز داده بود میتونستی بخونی
داهی : ملودی بس کن خیلی سخت بود واقعا
: بچه ها راست میگن اگر یکیمون فقط بگه آسون بود اقای ایم از این به بعد سخت تر هم میگیره
کلافه سری تکون دادم
ملودی : توی نمونه سوالای خودش صد برابر پیچیده تر مسئله حل کرده بود بعد توقع همچین کویزی رو نداشتین؟
مینجی که تا اون موقع روق میز معلم نشسته بود به حرف اومد
مینجی : اینقدر طرفداری ایم رو نکن اون خیلی بد باهات حرف زد
عجب غلطی کردم گفتم امتحان سخت نبوده ، تا صبح باید جواب پس بدم
ملودی : نمیگم کار درستی کرده اولین امتحان رو با زمان کم و سوالای زیاد داده این دفاع نیست ! بعدشم ، به من چه که اون بلد نیست چطوری با یه خانم متشخص رفتار کنه؟ ادب خودش رو نشون میده . به هرحال بزرگ تره و در حق من خوبی کرده نباید تو روش در بیام
حس کردم راجبش بد صحبت کردم . چیز کمی نیست که باعث شده الان میتونم ببینم...
داهی : حالا هرچی ، امیدوارم نمرهم بالای ده بشه
مینجی با سر حرفشو تایید کرد
مینجی : باید ازش خواهش کنیم در حد آی کیو ما امتحان بگیره
داهی تک خندهای کرد و به دفاع از من با صدای نسبتا بلندی گفت
داهی : ولی در مقابل حرف بعضیااا باید گفت که دیروز ملودی عزیزم دوتا سوالایی که توی امتحان اومده بود رو برای نصف کلاس حل کرد حق ندارین تو روش در بیاین
لبخندی روی لبام اومد . دختره دیوونه از یه طرف خودش ازم بد میگه از یه طرف ازم دفاع میکنه
زنگ آخر خورد و همه بچه ها شروع کردن به جمع کردن وسایل و راه افتادن به سمت خونه . منم میخواستم وسایلم رو جمع کنم که صدای پیامک گوشیم بلند شد . چک کردم ، از سمت جئون بود ، بازش کردم
{ the text :
چوی ملودی بیا دفتر معلم ها }
حتی توی پیام هم دستوری صحبت میکنه . سری نسبت بهش تکون دادم و بعد از جمع کردن وسایلم رو به داهی گفتم
ملودی : داهی امروز با میسون و سارانگ زودتر برو ، اقای ایم ازم کاری خواسته که باید انجام بدم
داهی : باشه ولی زود بیا هوا خیلی سرده ، اب و هوای سئول هم که مودیه یهو دیدی بارونی چیزی اومد نتونستی پیاده بیای
سری تکون دادم و بعد از برداشتن کیفم به سمت دفتر معلم ها پا تند کردم .
𝒫𝒶𝓇𝓉 ²⁹
.
.
چند دقیقه دیگه هم گذشت و وقتی دیدم که نمیگه بشینم خودم روی صندلی که کم تر از نیم متر با صندلی خودش فاصله داشت نشستم . روش رو سمتم برگردوند و با نگاه نافضی بهم زل زد . بدون اینکه حرفی بزنه میشد فهمید که داره میگه "مگه من بهت اجازه دادم ؟" نه میخواستم به نگاه کردن به چشماش ادامه بدم و نه میتونستم سرم رو سمت بچه ها برگردونم . ناچار لب باز کردم و آروم طوری که فقط خودش بشنوه گفتم
ملودی : ببخشید اما سوالات همه برگه ها به ترتیب نیست ، بخوان هم نمیتونن تقلب کنن..
کمی مکث کردم و زیر نگاه خیرهش ادامه دادم
ملودی : درضمن.. نزدیک یک ربع هست که وایسادم..
طوری که انگار هیچ چیزی نشنیده باشه با صدایی که نه تنها من بلکه حتی مدیر هم توی دفتر میتونست بشنوه گفت
جونگکوک : چوی ملودی من بهت گفتم که بایستی و به بچه ها اختار بدی ، نه اینکه کاری کنی من بهت اختار بدم
دروغ چرا ، بهم برخورد . داشت تحقیرم میکرد . بی هیچ حرفی از جام بلند شدم و دوباره وایسادم . مترکیه قرومساق فکر کرده چون معلمه میتونه هرچی میخواد بهم بگه.. حالا جونمو نجات داده که داده. حیف که این خوبی رو در حقم کرده وگرنه سکوت نمیکردم .
نگاهم به ساعت بود ، همینکه عقربه روی ساعت نه و بیست دقیقه نشست صداش توی کلاس پخش شد
جونگکوک : وقت تمومه ، دستا بالا
همه بچه ها دستاشون رو بالا اوردن ، جز من هیچکس دیگهای از جاش بلند نشده بود . نیم ساعت برای سه صفحه ریاضی کم بود..
جونگکوک : چوی ملودی همه برگه هارو جمع کن
به سمت بچه ها رفتم و شروع کردم به جمع کردن برگه هاشون . به داهی که رسیدم نگاه ریزی به برگهش کردم . بیشتر سوالا رو جواب داده بود . به سمت میز معلم رفتم و برگه هارو گذاشتم روش
ملودی : بفرمایید
جونگکوک : میتونی بشینی
بعد از امتحان شروع کرد به حل کردن سوالات امتحان و هر کدوم رو توضیح میداد . تا آخر زنگ تقریبا تمام سوالات رو پای تخته حل کرد و بعد از خداحافظی کوتاهی از کلاس بیرون رفت . همین که پاش رو از کلاس بیرون گذاشت سر و صدای بچه ها بالا گرفت ، که البته داهی هم یکی از معترض ها بود
داهی : وااااایییی خدااااااا هفت خوان رستم بوددددددد
ملودی : وقت کم داده بود وگرنه سوالا متوسط بود
با این حرفم انگار نفت ریختم روی آتیش کل بچه ها شروع کردن به نقد کردن من
: تویی که به ده دقیقه نرسید برگه رو تحویل دادی این حرفو نزن
سرم رو سمت صدا برگردوندم
ملودی : همه فرمول هارو دیروز داده بود میتونستی بخونی
داهی : ملودی بس کن خیلی سخت بود واقعا
: بچه ها راست میگن اگر یکیمون فقط بگه آسون بود اقای ایم از این به بعد سخت تر هم میگیره
کلافه سری تکون دادم
ملودی : توی نمونه سوالای خودش صد برابر پیچیده تر مسئله حل کرده بود بعد توقع همچین کویزی رو نداشتین؟
مینجی که تا اون موقع روق میز معلم نشسته بود به حرف اومد
مینجی : اینقدر طرفداری ایم رو نکن اون خیلی بد باهات حرف زد
عجب غلطی کردم گفتم امتحان سخت نبوده ، تا صبح باید جواب پس بدم
ملودی : نمیگم کار درستی کرده اولین امتحان رو با زمان کم و سوالای زیاد داده این دفاع نیست ! بعدشم ، به من چه که اون بلد نیست چطوری با یه خانم متشخص رفتار کنه؟ ادب خودش رو نشون میده . به هرحال بزرگ تره و در حق من خوبی کرده نباید تو روش در بیام
حس کردم راجبش بد صحبت کردم . چیز کمی نیست که باعث شده الان میتونم ببینم...
داهی : حالا هرچی ، امیدوارم نمرهم بالای ده بشه
مینجی با سر حرفشو تایید کرد
مینجی : باید ازش خواهش کنیم در حد آی کیو ما امتحان بگیره
داهی تک خندهای کرد و به دفاع از من با صدای نسبتا بلندی گفت
داهی : ولی در مقابل حرف بعضیااا باید گفت که دیروز ملودی عزیزم دوتا سوالایی که توی امتحان اومده بود رو برای نصف کلاس حل کرد حق ندارین تو روش در بیاین
لبخندی روی لبام اومد . دختره دیوونه از یه طرف خودش ازم بد میگه از یه طرف ازم دفاع میکنه
زنگ آخر خورد و همه بچه ها شروع کردن به جمع کردن وسایل و راه افتادن به سمت خونه . منم میخواستم وسایلم رو جمع کنم که صدای پیامک گوشیم بلند شد . چک کردم ، از سمت جئون بود ، بازش کردم
{ the text :
چوی ملودی بیا دفتر معلم ها }
حتی توی پیام هم دستوری صحبت میکنه . سری نسبت بهش تکون دادم و بعد از جمع کردن وسایلم رو به داهی گفتم
ملودی : داهی امروز با میسون و سارانگ زودتر برو ، اقای ایم ازم کاری خواسته که باید انجام بدم
داهی : باشه ولی زود بیا هوا خیلی سرده ، اب و هوای سئول هم که مودیه یهو دیدی بارونی چیزی اومد نتونستی پیاده بیای
سری تکون دادم و بعد از برداشتن کیفم به سمت دفتر معلم ها پا تند کردم .
- ۱۵۰
- ۰۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط