{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }
𝒫𝒶𝓇𝓉  ²⁸
.
.
یکم فکر کردم ، شاید بتونم پولی که درسته زدم تو جیب مدیر رو برگردونم . داهی صدا رو زد رو ایفون و من گوشی رو دستم گرفتم
ملودی : سلام آقای سو شبتون بخیر
صدای متشخصی از پشت گوشی بلند شد
اقای سو : سلام شب شما هم بخیر ؛ جسارتا اجزه هست اسمتون رو بدونم؟
ملودی : اختیار دارید ، چوی ملودی هستم هم اتاقی دخترا
اقای سو : خوشبختم . اگر میشه خواهشی ازتون دارم ، متوجه شدم که نمیخواید به دخترا تدریس کنید درک میکنم اما اگر میشه میخواستم خواهش کنم لطف کنید و امشب در حد یه جلسه بهشون ریاضی و زبان تدریس کنید
چه آدم تیزی بود که از پشت گوشی مکامله منو داهی رو شنیده بود ! میخواستم حرفی بزنم که سریع گفت
اقای سو : هزینه‌ش هرچقدر باشه تقدیم میکنم
باز هم تکرار شد ، به رخ کشیدن پولشون ، فکر میکنن همه چی رو با پول میشه حل کرد.. هرچند درست فکر میکنن ، اما نباید فکر کنه میتونه منو با پول بخره
ملودی : این حرف رو نزنید ، دخترا برای من ارزشمندن میتونم در حد دو یا سه ساعت براشون وقت بزارم این که چیزی نیست
صدای تک خنده‌ای از پشت تلفن بلند شد
اقای سو : پس امشب دخترا رو در خدمت شما میزارم
ملودی : بله همینطوره . اگر امری نیست مرخص بشم
اقای سو : فعلا خدانگهدار
گوشی رو قطع کردم و به می‌سون و داهی که پایین پام روی زانو هاشون منتظر وایساده بودن نگاه کردم
ملودی : چتونه؟
می‌سون با دهن باز گفت
می‌سون : چطوری اینطوری حرف زدی؟
سری تکون دادم
ملودی : تا منصرف نشدم زود برید کتابا و دفتراتون رو بیارید
بلند شدن و سریع به سمت کیفاشون رفتن . باید برای پدر داهی جبران کنم.
می‌سون : اول جزوه های خوده ایم رو حل کن
داهی : نه اول تست زبان بزنیم
کلافه نفسی کشیدم و روی زمین نشستم
ملودی : هرطور صلاح بدونم بهتون یاد میدم
دوتاشون ساکت شدن . نشستن کنارم . ساعت رو چک کردم ، هشت و ده دقیقه بود . سه ساعت براشون وقت میزارم .
شروع کردم به توضیح دادن ریاضی ؛ تقریبا یک ساعت و ربع برای ریاضی ، یک ساعت ربع برای زبان و نیم ساعت برای تست و مسئله باهاشون کار کردم . خسته از روی زمین بله شدم و قد کشی کردم ، داهی همونجا روی زمین دراز کشید و می‌سون هنوز سرش توی دفترا بود ، ساعت دقیقا یازده و ده دقیقه بود
داهی : آآآآآآیییی مُردم از خستگییییی
ملودی : می‌سون تورو نمیدونم ولی داهی فردا کوییز زبان کره هم داریم ، اقتصاد و شیمی هم درس دادن یه دور روشون رو مرور کن ، راستی یه طرح هم برای زنگ هنر باید کشیده باشی
داهی آخ بلندی کشید
داهی : زبان‌کره مثل آب خوردنه صبح میخونم ، حوصله شیمی و اقتصاد هم ندارم هنر هم بهونه میارم
می‌سون : ما پس فردا زبان کره کوییز داریمممم
ملودی : بسه دیگه بلند شید بخوابید سرو صدا هم نکنید سارانگ خوابیده
کتابا و جزوه‌م رو از روی زمین برداشتم که صدای پیامکی از گوشیم شنیدم . وسایلم رو برای فردا توی کیفم گذاشتم و بعد از برداشتن گوشیم از پله‌های تخت بالا رفتم و روی تختم دراز کشیدم . یکم که گذشت گوشیم رو برداشتم و به پیامک نگاه کردم ، ۱۵ ملیون وون !! . مثل برق روی تخت نشستم پیامک رو دوباره چک کردم ، ¹⁵⁰⁰⁰⁰⁰⁰ ملیون وون بود!! داشتم از تعجب شاخ در میآوردم که پیامک دیگه‌ای از شماره ناشناسی برام اومد

{ the text :
سلام . پدر داهی هستم ؛ هزینه کلاس هارو واریز کردم ، امیدوارم به اندازه مورد نیاز زندگی‌تون باشه }

که اینطور ، میخواست بازی رو شروع کنه . "خیلی ممنون" رو براش ارسال کردم و شماره‌ش رو توی گوشیم سیو کردم ، بعد الارم برای صبح تنظیم کردم تا بیدار شم و به باشگاه و تست زنی برسم . سرم رو روی بالشت گذاشتم تا خوابم ببره


< the next morning >

اخرین سوال رو هم نوشتم و بعد برگه رو تحویل دادم
جونگ‌کوک : وایسا
برگشتم سمتش
جونگ‌کوک : همینجا رو به روی بچه ها وایسا هرکس کاری کرد بهم بگو
سری تکون دادم و جلوی تخته رو به روی بچه وایسادم . وقتی برگه هارو پخش میکردم متوجه شدم سوال های هر برگه درست مثل همه اما جا به جا عه ، مثلا سوال ۱ من سوال ۷ یکی دیگه بود . از این زیرکی و سیاستش جا خوردم ، چون با اینکه خودش اینکارو کرده بود و از این موضوع اطلاع داشت طوری رفتار میکرد که انگار برگه ها مثل همن و بچه ها میتونن تقلب کنن .
ده دقیقه ای میگذشت و من از وایسادن خسته شده بودم ، هرچقدرم این پا و اون پا میکردم این جئون خم به ابروش نمیآورد ، انگار نه انگار که به من گفته وایسم .
دیدگاه ها (۱)

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }𝒫𝒶𝓇𝓉  ²⁹..چند دقیقه دیگه هم گذشت و وقت...

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }𝒫𝒶𝓇𝓉  ³⁰... با تقه‌ای به در وارد شدم ،...

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }𝒫𝒶𝓇𝓉  ²⁷..درحالی که سارانگ و داهی سعی ...

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }𝒫𝒶𝓇𝓉  ²⁶..< an hors later >با صدای آلا...

همخونه اجباری... پارت 122"ویو جئون جونگ کوک"داشتم گزارش‌ها ر...

برادر ناتنی فصل دومpart 8ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

همخونه اجباری... پارت ۱۵۰«ویو داهی»عصر...بالاخره به هتل رسید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط