{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دخترشیطونبلا

#دختر‌شیطون‌بلا88

همون لحظه پرهام سرش رو از پرو بیرون آورد و رو به پگاه گفت:

_ اون مثل امیرحسین یه فولاد زره مثل تو نداره که، خودش راحت یه لباس انتخاب کرد و پوشید و تموم شد رفت!

پگاه که از ظاهرش مشخص بود خیلی خسته شده، با حرص نگاهش کرد و گفت:

_ خفه شو پرهام، خب؟

پرهام آروم خندید و به داخل پرو برگشت که سامان همون لحظه اومد بیرون؛ یلدا با دیدنش به سمتش رفت و گفت:

_ کدوم رو انتخاب کردی؟
_ دومی رو
_ آره اون قشنگتر بود، مبارکت باشه
_ مرسی

امیرحسین یکی از لباسهارو از پگاه گرفت و به داخل پرو رفت؛ سامان هم اون لباسی که انتخاب کرده بود رو به سمت یلدا گرفت و گفت:

_ اینو بگیر تا برم اون یکی رو بذارم سرجاش

یلدا لباسهایی که تو دستش بود رو بالا آورد و گفت:

_ واقعا اینارو نمیبینی؟
_ این همه از کیه؟

یلدا با چشماش به پگاه اشاره کرد که سامان با تعجب به پگاه گفت:

_ واقعا این همه رو آوردی که امیرحسین بپوشه؟
_ اره خب همشون قشنگن، میخوام ببینم کدوم بیشتر بهش میاد
_ خدا به داد اون موقعی که میخوای لباسهای خودت رو انتخاب کنی برسه!

اینبار پرهام بدون اینکه در پرو رو باز کنه از همون داخل گفت:

_ دقیقا، بیچاره ایم

آروم خندیدم و گفتم:

_ این پرهام تا کتکه رو از پگاه نخوره آدم نمیشه
_ دقیقا

سامان همچنان ول معطل منتظر بود یکی لباسش رو بگیره؛ اولش نمیخواستم چیزی بگم اما نمیدونم چیشد که صداش زدم!

_ سامان؟

به سمتم برگشت و سوالی نگاهم کرد که گفتم:

_ لباست رو بده به من نگه میدارم

بدون اینکه تشکری بکنه، لباس رو بهم داد و به سمت رگال ها رفت که زیر لب گفتم:

_ گاوه دیگه چیکارش کنم؟

پرهام فقط یه لباس پِرو کرد و همون رو هم انتخاب کرد اما انتخاب لباس امیرحسین دقیقا یک ساعت طول کشید!
بیچاره کلافه شد از بس لباسهارو پوشید و پگاه هی با قیافه ی کج و کوله گفت نه خوب نیست و فلانه و بیساره...
وقتی بالاخره یکیش رو پسندید همه نفس راحتی کشیدن و پرهام هم سریع امیرحسین رو به داخل پرو هول داد و گفت:

_ یالا تا نظرش عوض نشده سریع بِکَن تا بریم حساب کنیم

بیچاره از ترس پگاه جرئت نمیکرد چیزی بگه اما از چشماش مشخص بود که بخاطر هوای گرم داخل پرو و پوشیدن صدتا لباس، کلافه شده...
دیدگاه ها (۱)

#دختر‌شیطون‌بلا89بالاخره لباسهارو حساب کردیم و همگی به سمت ط...

#دختر‌شیطون‌بلا90بالاخره خرید هممون تموم شد و با خستگی از پا...

#دختر‌شیطون‌بلا87یکم دیگه تو آیینه به خودش نگاه کرد و گفت:_ ...

#دختر‌شیطون‌بلا86جلو ویترین مغازه مورد نظرمون ایستادم و مثل ...

فرشته کوچولو جهنم من

part ³..............بعد از خشک شدن بدنش بانداژ های سفید رنگش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط