بعد از مرگ نیما یوشیج، هوشنگ ابتهاج(سایه)
بعد از مرگ نیما یوشیج، هوشنگ ابتهاج(سایه)
برای استاد شهریار چنین نوشت:
با من بی کس تنها شده ، یارا تو بمان
همه رفتند ازین خانه ، خدا را تو بـمان
من بی برگ خزان دیده ، دگر رفتنی ام
تو همه بار و بری ، تازه بهارا تو بــــمان
داغ و درد است هــــمه نقـــــش و نگــار دل من
بنگر این نقش به خون شسته ، نگارا تو بمان
زین بیابان گذری نیست ســــواران را ، لیک
دل ما خوش به فریبی است ، غبارا تو بمان
هر دم از حلقه ی عشاق، پریشانی رفت
به سر زلف بتان ، سلسله دارا تــو بمان
شهریارا تو بمـــان بر سر این خیل یتیم
پــــدرا ، یـارا ، انـدوهـــگــسارا تـو بـمان
سایه در پای تو چون موج چه خوش زار گریست
که ســرِ ســبز تو خوش باشد ، کـــنارا تو بمان
برای استاد شهریار چنین نوشت:
با من بی کس تنها شده ، یارا تو بمان
همه رفتند ازین خانه ، خدا را تو بـمان
من بی برگ خزان دیده ، دگر رفتنی ام
تو همه بار و بری ، تازه بهارا تو بــــمان
داغ و درد است هــــمه نقـــــش و نگــار دل من
بنگر این نقش به خون شسته ، نگارا تو بمان
زین بیابان گذری نیست ســــواران را ، لیک
دل ما خوش به فریبی است ، غبارا تو بمان
هر دم از حلقه ی عشاق، پریشانی رفت
به سر زلف بتان ، سلسله دارا تــو بمان
شهریارا تو بمـــان بر سر این خیل یتیم
پــــدرا ، یـارا ، انـدوهـــگــسارا تـو بـمان
سایه در پای تو چون موج چه خوش زار گریست
که ســرِ ســبز تو خوش باشد ، کـــنارا تو بمان
- ۹۴۶
- ۲۲ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط