اربابسالار

#ارباب‌سالار🌸🔗
#پارت35

با تعجب به نقطه ی نا معلوم خیره شدم و با خودم گفتم: پسر ارباب میخواد بیاد خاستگاری خجسته؟!
کجا دید خجسته رو اصلا؟! چه شانسی آورده این دختر‌...
هرچند شاید ازدواج اینا باعث شه حواس جمشید از ازدواج منو عماد پرت شه!!

تو همین فکرا بودم که با صدای بلند جمشید که خجسته رو صدا کرد حواسم پرت شد:

-خجسته؟! بیا کارت دارم بابا!!!

دیگه ادامه ی حرفشون واسم بی اهمیت بود و برگشتم اومدم رو تخت دراز کشیدم تا بتونم بخوابم!!!

چشمام و بستم و سعی میکردم بخوابم که یهو در محکم باز شد که با ترس سر جام نشستم و با دیدن خجسته کلافه گفتم:

+چیه؟! چیشده؟!

خجسته با ذوق اومد کنارم و گفت:

-بابا بهم پول داد برم برای امشب لباس بخرم، گفت توام باهامون بیای!!!

خودم و بی خبر نشون دادم و گفتم:

+امشب؟! مگه امشب چه خبره؟!

خوشحال گفت:

-مگه نمیدونی؟! قراره برام خاستگار بیاد!!!

به زور لبخندی زدم و گفتم:

+آها بسلامتی!!

پتو رو از روم کنار زد و گفت:

-یالا یالا پاشو بریم تا مامانتو و بابا جمشید دادشون در نیومده!!

حوصله نداشتم اگه مخالفت میکردم کلی دعوا و درگیری پیش می اومد!!

کلافه از جام بلند شدم و گفتم:

+باشه الان آماده میشم!!!

خجسته بدون اینکه دیگه چیزی بگه از اتاق رفت بیرون منم چون لباس زیادی برای پوشیدن نداشتم همون مانتو شلواری که جمشید ۲سال پیش برام خریده بود و پوشیدم و منتظر موندم تا خجسته بیاد و بریم خرید!!!
دیدگاه ها (۰)

#ارباب‌سالار🌸🔗#پارت36در عرض دوساعت همه ی خریدا تموم شد و برگ...

#ارباب‌سالار🌸🔗#پارت37با ذوق گفت:-وایییی جدی میگی؟!مرسی!!!+خب...

#ارباب‌سالار🌸🔗#پارت34تو چشماش زل زدم و تو دلم گفتم: چی میگه ...

#ارباب‌سالار🌸🔗#پارت33با خنده دستشو به نشونه ی تسلیم بالا برد...

چرا حرف منو باور نمیکنی

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۵۱ (⁠♡) اروم گفتم نه...ممنون.....

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۲۵ خندید و گفت فرد : اینا چیه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط