{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هر بار خواست چای بریزد نمانده ای

هر بار خواست چای بریزد نمانده ای

رفتی و باز هم به سکوتش نشانده ای


تنها دلش خوش است به اینکه یکی دوبار

با واسطه سلام برایش رسانده ای


حالا صدای او به خودش هم نمی رسد

از بس که بغض توی گلویش چپانده ای


دیدم دوباره شهر پر از جوجه فنچ هاست

گفتند باز روسری ات را تکانده ای


می رقصی و برات مهم نیست مرگشان

مشتی نهنگ را که به ساحل کشانده ای



بدبخت من ، فلک زده من ، بد بیار من...

امروز عصر چای ندارم ... تو مانده ای
دیدگاه ها (۲)

هر بار خواست چــــای بریزد نمانده ایرفتی و باز هم به سکوتش ن...

هر بار خواست چــــای بریزد نمانده ایرفتی و باز هم به سکوتش ن...

هر بار خواست چای بریزد نمانده ای رفتی و باز هم به سکوتش نشان...

هر بار خواست چــــای بریزد نمانده ایرفتی و باز هم به سکوتش ن...

زَنآممم :https://wisgoon.com/olivia677https://wisgoon.com/el...

❗️ حساب مردم آمریکا از دولتش جدا نیستآمریکا مردم خوب هم داره...

ترامپ دیگه چجوری باید بگه پای آمریکا وسط ماجرای دی‌ماه بوده؟...

زاویه دید چیز عجیبیه؛وقتی از یکی بدت میاد،خوبیاشو نمی‌بینی،و...

پرسشِ راهبردیِ جامعهٔ نخبگان از دکترینِ حَد:«در باتلاقِ تورم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط