{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هر بار خواست چای بریزد نمانده ای

هر بار خواست چای بریزد نمانده ای

رفتی و باز هم به سکوتش نشانده ای

تنها دلش خوش است به اینکه یکی دوبار

با واسطه سلام برایش رسانده ای

حالا صدای او به خودش هم نمی رسد

از بس که بغض توی گلویش چپانده ای

دیدم دوباره شهر پر از جوجه فنچ هاست

گفتند باز روسری ات را تکانده ای

می رقصی و برات مهم نیست مرگشان

مشتی نهنگ را که به ساحل کشانده ای


بدبخت من ، فلک زده من ، بد بیار من...

امروز عصر چای ندارم ... تو مانده ای

حامدعسگری
دیدگاه ها (۱)

حتی اگر سیگار را هم ترک کرده باشی .......می نشینی و از روزگا...

فکر یک خنده ی بی دلهره در سر دارداین غزل های پر از گریه اگر ...

نفسم بند نفسهای کسی هست که نیست... بی گمان در دل من ج...

"دوستش داشتم"اما مجبور به ترکش شدم نه خودخواهم نه رفیق نیمه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط