{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هر بار خواست چای بریزد نمانده ای

هر بار خواست چای بریزد نمانده ای

رفتی و باز هم به سکوتش نشانده ای

تنها دلش خوش است به اینکه یکی دوبار

با واسطه سلام برایش رسانده ای

حالا صدای او به خودش هم نمی رسد

از بس که بغض توی گلویش چپانده ای

دیدم دوباره شهر پر از جوجه فنچ هاست

گفتند باز روسری ات را تکانده ای

می رقصی و برات مهم نیست مرگشان

مشتی نهنگ را که به ساحل کشانده ای


بدبخت من ، فلک زده من ، بد بیار من...

امروز عصر چای ندارم ... تو مانده ای

حامدعسگری
دیدگاه ها (۱)

هر بار خواست چای بریزد نمانده ای رفتی و باز هم به سکوتش نش...

هر بار خواست چــــای بریزد نمانده ایرفتی و باز هم به سکوتش ن...

هر بار خواست چــــای بریزد نمانده ایرفتی و باز هم به سکوتش ن...

هر بار خواست چــــای بریزد نمانده ایرفتی و باز هم به سکوتش ن...

پرسشِ راهبردیِ جامعهٔ نخبگان از دکترینِ حَد:«در باتلاقِ تورم...

دلم خنک شد 😮‍💨#پوست_شیر #هادی_حجازی_فر #پانته‌آ_بهرام #پردیس...

ویسگون نوشته: بگو چه دیده ای!!! [زیرنویس رو بخونید]

«منشورِ اعظمِ دکترینِ حَد: استنطاقِ آنتولوژیکِ ساختار و اِعا...

‌ ‌ ‌ ‌ᅠ‌ ‌ ‌ ︵֪⏜֪࣪︵⏜࣪ ꒰‌  🐶  ‌꒱ ࣪⏜֪࣪︵֪⏜֪࣪︵< نامᰰه ا᷎ی ᷉از ط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط