دریاچه قو
دریاچه قو
پارت۴۱
-جیمین-
بردمش یجای نزدیک دریاچه،یه طرف که کمتر دیده بشیم.نمیخواستم حیوونا مارو ببینن.
روی زانو نشوندمش زمین.
ات:نکنه میخوای اعدامم کنی که اینطوری نشوندیم؟!(خنده)
با انگشت یه ضربه نسبتا محکم به پیشونیش زدم که آخش درومد:واسه چی میزنی؟
جیمین:چون حرفتو دوست نداشتم.
رفتم و تاج گلی که درست کرده بودم رو اوردم پیشمون.نشستم جلوش:حالا چشماتو باز کن.
قبل از اجرای دستورم،صورتمو بهش نزدیک کردم.به محض باز شدن چشماش،فرصت درک موقعیت رو بهش ندادم و تند،اون چند سانت فاصله رو کم کردم و یه بوسه تند به لبش زدم.از خجالت قرمز شد و سرشو انداخت پایین.بلند شدم سرپا و طوری که فقط خودمون بشنویم رو به درختا شروع کردم:از همینجا اعلام میکنم که شاهدخت ات،ولیعهد این سرزمین،از حالا به بعد ملکه این دریاچه...
مکث کردم و خیلی اروم گفتم:و همینطور قلب من...
دوباره ادامه دادم:خواهد بود.
تاج گل رو برداشتم و روی سرش گذاشتم.بعد جلوش نشستم:اما ببینم؛خودت هم میخوای اینو؟
یه خنده خجالتی تحویلم داد.
جیمین:این یعنی اره؟!(امیدوار)
اروم سرشو برا تایید تکون داد.
دست خودم نبود،نمیدونم یدفه چیشد که پریدم جلو و محکم بغلش کردم.
ات:اوخ!له شدم پسر خوب!
-ات-
تند ولم کرد و بلند شد و شروع کرد از خوشحالی دور خودش چرخیدن و پریدن.وسط خوشحالیش متوجه شدم گریش گرفته.بلند شدم و رفتم سمتش.تا منو دید وایساد و دستامو گرفت.دستمو بردم سمت صورتش:چرا داری گریه میکنی؟(نگران)
دستمو گذاشت رو صورتش:نگران نباش اینا از خوشحالیه.(لبخند)
صورتشو پاک کردم و دستمو پس کشیدم.
-میشه مثل شبی اولی که دیدمت،به یه اجرای دیگه مهمونم کنی؟(لبخند)
+تو جونمو بخواه!(لبخند)
همونطوری که دستامو گرفته بود،یکیشو ول کرد و با دست دیگش منو به حرکت دراورد.
-چیکار میکنی من گفتم_
دستشو برده بود بالا و داشت منو میچرخوند.منو کشید نزدیک خودش.حرفمو قطع کرد و انگشتشو رو لبم گذاشت:هیسس.امشب با هرشب فرق داره.پس ماهم باید با هرشب فرق داشته باشیم.(لبخند خمار)
تو چشماش یه درخشش دیدم.شبیه ستاره بود.شایدم اتیش.با پاش رو زمین ضرب ریتم گرفته بود.دستشو که برداشت گفتم:پس تو منو به رقص دربیار.نذار بیوفتم چون من هیچی بلد نیستم.(لبخند اروم)
پارت۴۱
-جیمین-
بردمش یجای نزدیک دریاچه،یه طرف که کمتر دیده بشیم.نمیخواستم حیوونا مارو ببینن.
روی زانو نشوندمش زمین.
ات:نکنه میخوای اعدامم کنی که اینطوری نشوندیم؟!(خنده)
با انگشت یه ضربه نسبتا محکم به پیشونیش زدم که آخش درومد:واسه چی میزنی؟
جیمین:چون حرفتو دوست نداشتم.
رفتم و تاج گلی که درست کرده بودم رو اوردم پیشمون.نشستم جلوش:حالا چشماتو باز کن.
قبل از اجرای دستورم،صورتمو بهش نزدیک کردم.به محض باز شدن چشماش،فرصت درک موقعیت رو بهش ندادم و تند،اون چند سانت فاصله رو کم کردم و یه بوسه تند به لبش زدم.از خجالت قرمز شد و سرشو انداخت پایین.بلند شدم سرپا و طوری که فقط خودمون بشنویم رو به درختا شروع کردم:از همینجا اعلام میکنم که شاهدخت ات،ولیعهد این سرزمین،از حالا به بعد ملکه این دریاچه...
مکث کردم و خیلی اروم گفتم:و همینطور قلب من...
دوباره ادامه دادم:خواهد بود.
تاج گل رو برداشتم و روی سرش گذاشتم.بعد جلوش نشستم:اما ببینم؛خودت هم میخوای اینو؟
یه خنده خجالتی تحویلم داد.
جیمین:این یعنی اره؟!(امیدوار)
اروم سرشو برا تایید تکون داد.
دست خودم نبود،نمیدونم یدفه چیشد که پریدم جلو و محکم بغلش کردم.
ات:اوخ!له شدم پسر خوب!
-ات-
تند ولم کرد و بلند شد و شروع کرد از خوشحالی دور خودش چرخیدن و پریدن.وسط خوشحالیش متوجه شدم گریش گرفته.بلند شدم و رفتم سمتش.تا منو دید وایساد و دستامو گرفت.دستمو بردم سمت صورتش:چرا داری گریه میکنی؟(نگران)
دستمو گذاشت رو صورتش:نگران نباش اینا از خوشحالیه.(لبخند)
صورتشو پاک کردم و دستمو پس کشیدم.
-میشه مثل شبی اولی که دیدمت،به یه اجرای دیگه مهمونم کنی؟(لبخند)
+تو جونمو بخواه!(لبخند)
همونطوری که دستامو گرفته بود،یکیشو ول کرد و با دست دیگش منو به حرکت دراورد.
-چیکار میکنی من گفتم_
دستشو برده بود بالا و داشت منو میچرخوند.منو کشید نزدیک خودش.حرفمو قطع کرد و انگشتشو رو لبم گذاشت:هیسس.امشب با هرشب فرق داره.پس ماهم باید با هرشب فرق داشته باشیم.(لبخند خمار)
تو چشماش یه درخشش دیدم.شبیه ستاره بود.شایدم اتیش.با پاش رو زمین ضرب ریتم گرفته بود.دستشو که برداشت گفتم:پس تو منو به رقص دربیار.نذار بیوفتم چون من هیچی بلد نیستم.(لبخند اروم)
- ۴۳
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط