{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فریب

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-³

"بدهکارم شدم؟"

جونگکوک:" در ضمن وقتی با این ضربه دیگه روشن نشه یعنی از قبل مشکل داشته"

عصبی گفت:" به جای اینکه من مواخذه‌ت کنم تو داری اینکارو میکنی؟ رو رو برم"

نفسشو بیرون داد:" خیله خب خسارتش چقدر میشه؟"

"چی؟ مگه من ازت پول خواستم؟"

بعد چند لحظه مکث پرسید:" پس چی میخوای؟"

"من فقط میخوام عصبانیتم رو سرت خالی کنم.. گوشیم بخاطر تو به این روز افتاد حقشو دارم"

گنگ و کلافه به رو به روش خیره شد." خب خالی کن الان چیکار کنم؟"

دختر قدمی جلو رفتن و گفت:" عوضی همش تقصیر تو بود.."

و چشماشو بست و داد زد:" خسته شدم دیگه"

چشماشو باز کرد و نگاهی به جونگکوک انداخت و سریع رو برگردوند و رفت.
همونجا به آسفالت خیابون خیره مونده بود.
انگار چنین اتفاقی کمی براش سنگین بود" ملت دیوونه شدن"

'دا-هی' عصبی در حالی که گوشی دستش بود و خشن قدم بر می‌داشت به روزش فکر می‌کرد.
بحث امروز صبح با پدرش سر ارث و میراثی که ذره ای بهش علاقه نداشت.
به این فکر می‌کرد که پدرش بعد مدت ها پیداش شده بود و حالا داشت به زور ثروت نفرت انگیزش رو بهش تحمیل می‌کرد.
چطور بعد این همه مدت خودش رو پدر میدونست؟

_از اول که منو بچه خودش نمیدونست حالا چیشده؟

عصبی گوشیش رو چک میکرد و با خودش حرف می‌زد.
اشکش جاری شد و روی نیمکت پارک نشست و
الان هم که گوشیش خراب شده بود و روشن نمیشد‌.
بحث با پدرش غم مادرش رو براش تازه کرده بود.
تمام عمرش سعی می‌کرد هیچ غمی رو بروز نده و مثل همیشه شاد باشه ولی امروز زیادی غمگین بود، اصلا روز خوبی براش نبود...

_________________
چند روزی شده بود که با پدرش حرف نمی‌زد.
اگرچه در حالت معمولی هم خیلی با حرف نزدن فرقی نداشت، ولی حالا احضار شده بود تا دوباره به صحبت های به قول خودش حوصله سر بر پدرش گوش بده.

تو سالن روبه روی هم نشسته بودند.
نفسشو عمیق بیرون داد و شروع کرد." تو اینجایی چون دخترم و تنها وارث منی"

انگار دلیل پوزخند داهی رو فهمید ولی ادامه داد" امیدوارم به خودت اونده باشی و دوباره احساساتی نشی"

داهی با غیض لباشو بهم فشرد.
هان سو بین:" دیگه وقتش رسیده.. فردا با من میای شرکت"

بلافاصله بعد از شنیدن این حرف نگاهشو که به زمین دوخته بود برداشت و به پدرش نگاه کرد." چی؟..
امکان نداره"

هان سو بین:" اگه از همین الان شروع کنیم تا چند ماه بعد حساب همه چی دستت میاد."

عصبی بلند شد." گفتم نه. من هیچ جا نمیام"

پدرش همچنان به صحبت هاش ادامه میداد که داهی کلافه و خشمگین گفت:" بسه.. من قرار نیست همچین کاری کنم...
تو اصلا به من گوش میدی؟"



#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
فیک / رمان
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
دیدگاه ها (۱)

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁴"لجبازی رو بس کن داهی" _من نمیخوام وارثت...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁵با منشی توی شرکت قدم میزد تا فقط بخش های...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-²از یادآوریش خشم تو صورتش دیده می‌شد." به...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-¹با قدم های محکم و بلند وارد دنیای خودش ش...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-²⁰و باز هردو آروم خندیدن.   _هعی اولین اع...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-¹⁴چند لحظه بهم خیره موندن. خشم چشمای جونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط