{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

غمگینم...

غمگینم...
همانند دلقکی که روی صحنه چشمش به عشقش افتاد که بامعشوقش به او میخندیدند.....!
دیدگاه ها (۱)

تیغه ی تبر همیشه سهم ساقه های من بودتو شب شهر فرنگی قسمتم تن...

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد,طلب عشق ز هر بی سرو پایی نک...

آمدی چه زیبا، گفتم دوستت دارم چه صادقانه، پذیرفتی چه فریبنده...

مترسک گفت:تو گواه باش که مرا برای ترساندن آفریدند...اما من ع...

ایولا

مافیای من پارت ۱همه‌چی از همون کنسرت لعنتی شروع شد. وسطِ اون...

تک پارتی✨صدای موزیک کل سالن رو پر کرده بود و نورهای صحنه مدا...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p1صدای زنگ ساعت، برای سومین بار توی اتاق ...

پارت بیست‌و ششم | آسمانِ شبهواپیما در سکوت آرامی پیش می‌رفت....

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ⁵¹این چیز ها الان اص...

#حکایت_قدیمی روزی، مردی به مهمانی «سلیمان دارایی» رفت. سلیما...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۷صبح روز پنجم، لیا قبل از اینکه زنگ گو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط