{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✈️ چند روز بیشتر

✈️ چند روز بیشتر

پارت ۱۷

صبح روز پنجم، لیا قبل از اینکه زنگ گوشی‌اش به صدا دربیاد، بیدار شد.

اتاق هنوز تاریک بود.

چند لحظه همون‌طور دراز کشید و به سقف نگاه کرد.

بعد چشمش به چمدون افتاد.

این بار دیگه نمی‌تونست خودش رو گول بزنه.

امروز روز رفتن بود.

لیا از تخت بلند شد و کنار پنجره ایستاد.

خیابون هنوز خلوت بود.

گوشی‌اش رو برداشت.

پیامی از نامجون داشت:

«صبح بخیر، لیا.»

لیا لبخند زد.

«صبح بخیر.»

چند ثانیه بعد پیام دیگه‌ای اومد:

«امروز رو کامل برای من نگه دار.»

لیا انگشتش رو روی صفحه نگه داشت.

بعد نوشت:

«امروز هرچقدر بخوای، کنارت می‌مونم.»
دیدگاه ها (۰)

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۸ظهر، نامجون جلوی خونه منتظرش بود.وقتی...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۹بعد از کافه، بدون برنامه مشخصی توی خی...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۶وقتی شب شد، نامجون لیا رو به خونه رسو...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۵چند ساعت بعد، هر دو روی زمین نشسته بو...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۳روز چهارم، لیا از وقتی چشم‌هاش رو باز...

✈️ چند روز بیشترپارت ۴ صبح روز بعد، لیا با صدای پیام گوشی از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط