{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "

part : ⁵¹

این چیز ها الان اصلا مهم نبود.
تنها چیزی که در این لحظه برایش اهمیت داشت...
جونگکوکی بود که معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظارش است.

+ با جونگکوک چیکار داری؟!
کجا بردیش؟!

_ اونم به وقتش.
خیلی باهاش کار داریم.

+ اگه یه تار مو از سرش کم شه زندگیتو سیاه میکنم!

_ فعلا باید روی اخلاق تندت کار کنیم!
نمیخوام ببینم که با عروسم اینطوری رفتار میکنی!

+ من این ازدواجو نمیخوام چرا متوجه نیستی؟!
من نمیخوام تو برای زندگیم تصمیم بگیری!

_ الان دیگه هیچی به خواست تو انجام نمیشه!
ببرینش!

" چند روز بعد "


در اتاقی که درش قفل بود تنها گیر افتاده بود.
⁴ روز بود که جونگکوک را ندیده بود.
متر به متر اتاق را قدم میزد و وسایل را بهم میریخت.
حتی حوصله‌ی خودش را هم نداشت.
پشت سر هم به در اتاق مشت میکوبید بلکه بتواند بازش کند.
اما نشد که نشد.
خسته بر روی زمین افتاد.
دستش را در موهایش فرو برد و محکم کشید.
نفس هایش نامنظم شده بود.
عصبی بود.
از سرنوشتی که او را مجبور به هر کاری میکند.
کلافه به سمت پنجره رفت.
آن را باز کرد.
حتی پشت پنجره هم حصار بود.
نفس عمیقی کشید و هوای تازه‌ی شب را به ریه هایش وارد کرد.
کمی بعد از پنجره فاصله گرفت و به سمت آینه رفت.
چشمانش قرمز بود.
موهایش بهم ریخته بود.
چهره‌اش خسته و آشفته بود.
لحظه چشمش به کشو افتاد.
بی درنگ آن را باز کرد.
بین وسایل گشت و یک سنجاق قفلی پیدا کرد.
خیلی وقت پیش ترفند بازگشایی در را از یک بادیگارد یاد گرفته بود.
با لبخندی پهن روی لبش به سمت در رفت.
آخر شب بود و نباید صدایی ایجاد میکرد.
با تمرکز سنجاق را در قفل حرکت داد.
با یک حرکت قفل را گشود.
دستش را روی دستگیره گذاشت و بدون ایجاد هیچ صدایی در را باز کرد.
قدم هایش را آرام آرام برمیداشت تا خودش را به اتاق جونگکوک برساند.
هرچند حتی نمیدانست که در کدام اتاق است.
نگاهش را روی در ها گذراتد و چشمش روی یکی از آنها ثابت ماند.
بر روی آن در نوشته بود :
" ورود کیم تهیونگ ممنوع "
مطمئن بود که خودش است.
با هیجان به سمتش راه افتاد.
به خیال خودش الان دیگر بدبختی ها به پایان رسیده است.
اما...

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ⁵⁰_ آروم باشین آقای ...

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ⁴⁹" چندی بعد "_ عذر ...

پارت چهار... پشت در، کسی منتظرم بودصبح شد...اما نور خورشید ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط