{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

میساکیمن تو رو میشناسماز دردت میدونمفک کردی نمیدون

میساکی:من تو رو میشناسم...از دردت میدونم...فک کردی نمیدونم؟من از همه جیت باخبرم....چشمات دارن از خستگی فریاد میزنن...نه خستگی کار...خستگی زندگی...کلا...هروقت منو بخوای من هستم...من همیشه پیشتم...تو الان برای من مکمل زندگیمی...باشه؟
نمیخوام حتی ی لحظه هم احساس تنهایی کنی...نگران یونجون هم نباش...اون در امانه و بهت قول میدم تو همین نزدیکیا میبینیش....

بلا:خیلی خوشحالم که دارمت...مرسی که هستی

میساکی لبخندی زد و موهای بلا رو نوازش کرد و بعد از بغلش اومد بیرون و به رانندگی ادامه داد...
بلا سرشو به شیشه ی ماشین چسبوند و کم کم به خواب رفت....
بعد از یک ساعت رانندگی بلاخره به خونشون رسیدن...میساکی اروم بلا رو بیدار کرد و برد تا اتاقش...بلا خودشو خسته روی تخت انداخت و همون لحظه خوابید...میساکی کفشای بلا رو درآورد و روش پتو کشید...بعد رفت پیشش و دستی به موهاش کشید و اونها رو بوسید...و بعد رفت اتاقش و بعد چند دقیقه خوابید
دیدگاه ها (۷۶)

#رمان #چشمان_سیاه #BTS #part:۳۱بلا:با احساس نوازش دست کسی چش...

بلاخره بهش رسیدم....دستشو گرفتم و چرخوندمش سمت خودم...:ببین ...

#رمان #چشمان_سیاه #BTS #part:۳۰میساکی:بلا...با شماره ی ناشنا...

دیگه مشت نزد و از پیشش بلند شد و با صدایی که معلوم بود میلرز...

اسم: نقطه شروع کنسرت P, 3 (ویو هنا) +: یا یک کیلو ارایش کن...

🦋برادر ناتنی شیرین من🦋🌑پارت ۱۶کوک:ا.ت...عاشقتم ماه کوچولوما....

[☆part²⁷☆]بلا به صندق ماشین تکیه داده بود و غرق خون بود،چشما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط