Novel panleo
♡ #part³¹ ♡
『 leoreza 』
تو کافه نشسته بودم و منتظر روشا بودم نگاهم گره خورده بود به در تا بیاد اما از ساعتی که گفته بود ۱ ساعت تاخیر داشت
خواستم بلند بشم که در به صدا اومد و روشا بالاخره اومد اصلا حوصله صبر کردن رو نداشتم
با دو اومد سمت میز که نشستم سرجام که روبروم نشست
روشا: خیلی معذرت میخوام تا بابات رو دست به سر کنم خیلی دید شده بود
کلافه از لفظی که گفت دستی لای موهام کشیدم
_ول کنیم این رو راجع به چی میخوایید بگید
نگاه پر از امید اش رو بهم دوخت و شروع کرد به توضیح دادن
توی هر جمله اش شوک بهم وارد شده بود
کاری که با مادرم که کرده بود رو با ی روش دیگه با زن دیگه ای انجام داده بود
روشا : سهراب وقتی که به من آشنا شد من دقیقا ۲۵ سالم بود و اون تقریبا یادم نیست ۴۰ سالش بود ..من قبل از سهراب ازدواج کرده بودم و یه پسر از طرف داشتم خب معلومه که هیچ مردی نمیتونه این رو قبول کنه اما نمیدونم من رو بخاطر سواستفاده خواسته یا نه ولی این ۱۰ سال عذابی نبود که نکشیدم ...پسرم رو ازم مخفی میکنه نمیذاره حتی ببینمش
بیاختیار گفتم
_اسم پسرت چیه چند سالشه
اشک هایی که روونه شده بود رو پاک کرد
روشا : آرتا الان فکر کنم ۱۰ سالش باشه ..آخه اون موقع ۱ ماهش بود بچم
دستمالی از جا دستمالی کشیدم بیرون و سمت روشا گرفتم که ممنونی زیرلب گفت
روشا: رضا هر کاری بگی انجام میدم دیگه خسته شدم از این دوری
نفسی گرفتم اون پسر مثل من قربانی کارهای سهراب بود نمیذاشتم دوباره این کار رو تکرار کنه
_ فعلا هیچی ازت نمیخوام اگر هم بخوام باید بیای دادگاه و شاهد همه چیز بشی باید سمتم تحت هیچ شرایطی نباید پشتم رو خالی کنی حتی اگه سهراب تو رو با آرتا تهدیدت کرد ....چون قبل از سهراب آرتا پیش ما خواهد بود
سری به نشونه باشه تکون داد که گارسون اومد
_بر خانم یه نوشیدنی گرم بیارید من حساب میکنم
چشمی گفت و رفت ، بلند شدم
_میبینمت فعلا
جلو صندوق رفتم بعد از حساب کردن از کافه بیرون زدم ، با گوشه ی چشمم نگاهی به ماشین پانیذ کردم هنوز داشت تعقیب ام میکرد
سوار ماشین شدم
_پیشی ما رو باش فکر کرده من متوجه نمیشم
پوزخندهای زدم و راه افتادم سمت کارواش همیشگی برای پیچوندنش این بهتر بود خیلی نزدیک بود وقتی رسیدم اونجا
از در پشتی بیرون رفتم و با ی ماشین که مثل من بود قرار بود بره عمارت خودم
وارد جاده شدم تو این مدتی که میرفتم هوا تاریک شده بود ، شیشه ی ماشین رو پایین دادم
هوای خنکی وارد کابین ماشین شد ، دور تر از عمارت سهراب نگاه داشتم ....
#panleo
#mehrashad
#ardiya
『 leoreza 』
تو کافه نشسته بودم و منتظر روشا بودم نگاهم گره خورده بود به در تا بیاد اما از ساعتی که گفته بود ۱ ساعت تاخیر داشت
خواستم بلند بشم که در به صدا اومد و روشا بالاخره اومد اصلا حوصله صبر کردن رو نداشتم
با دو اومد سمت میز که نشستم سرجام که روبروم نشست
روشا: خیلی معذرت میخوام تا بابات رو دست به سر کنم خیلی دید شده بود
کلافه از لفظی که گفت دستی لای موهام کشیدم
_ول کنیم این رو راجع به چی میخوایید بگید
نگاه پر از امید اش رو بهم دوخت و شروع کرد به توضیح دادن
توی هر جمله اش شوک بهم وارد شده بود
کاری که با مادرم که کرده بود رو با ی روش دیگه با زن دیگه ای انجام داده بود
روشا : سهراب وقتی که به من آشنا شد من دقیقا ۲۵ سالم بود و اون تقریبا یادم نیست ۴۰ سالش بود ..من قبل از سهراب ازدواج کرده بودم و یه پسر از طرف داشتم خب معلومه که هیچ مردی نمیتونه این رو قبول کنه اما نمیدونم من رو بخاطر سواستفاده خواسته یا نه ولی این ۱۰ سال عذابی نبود که نکشیدم ...پسرم رو ازم مخفی میکنه نمیذاره حتی ببینمش
بیاختیار گفتم
_اسم پسرت چیه چند سالشه
اشک هایی که روونه شده بود رو پاک کرد
روشا : آرتا الان فکر کنم ۱۰ سالش باشه ..آخه اون موقع ۱ ماهش بود بچم
دستمالی از جا دستمالی کشیدم بیرون و سمت روشا گرفتم که ممنونی زیرلب گفت
روشا: رضا هر کاری بگی انجام میدم دیگه خسته شدم از این دوری
نفسی گرفتم اون پسر مثل من قربانی کارهای سهراب بود نمیذاشتم دوباره این کار رو تکرار کنه
_ فعلا هیچی ازت نمیخوام اگر هم بخوام باید بیای دادگاه و شاهد همه چیز بشی باید سمتم تحت هیچ شرایطی نباید پشتم رو خالی کنی حتی اگه سهراب تو رو با آرتا تهدیدت کرد ....چون قبل از سهراب آرتا پیش ما خواهد بود
سری به نشونه باشه تکون داد که گارسون اومد
_بر خانم یه نوشیدنی گرم بیارید من حساب میکنم
چشمی گفت و رفت ، بلند شدم
_میبینمت فعلا
جلو صندوق رفتم بعد از حساب کردن از کافه بیرون زدم ، با گوشه ی چشمم نگاهی به ماشین پانیذ کردم هنوز داشت تعقیب ام میکرد
سوار ماشین شدم
_پیشی ما رو باش فکر کرده من متوجه نمیشم
پوزخندهای زدم و راه افتادم سمت کارواش همیشگی برای پیچوندنش این بهتر بود خیلی نزدیک بود وقتی رسیدم اونجا
از در پشتی بیرون رفتم و با ی ماشین که مثل من بود قرار بود بره عمارت خودم
وارد جاده شدم تو این مدتی که میرفتم هوا تاریک شده بود ، شیشه ی ماشین رو پایین دادم
هوای خنکی وارد کابین ماشین شد ، دور تر از عمارت سهراب نگاه داشتم ....
#panleo
#mehrashad
#ardiya
- ۱.۶k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط