{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان بغلی من

رمان بغلی من

پارت های ۸۹و۹۰و۹۱

دیانا: دیگه از بیدار موندن ها خسته شده بودم تو این چند وقت منو ارسلان تمام کارا رو میکردیم تمام نیرو ها رفته بودن به جز عمو حمید ( ابدارچی)و من خیلی سخت بود بیشتر اوقات توی شرکت تموم کار هارو تنهایی انجام می‌دادم خیلی سخت بود اما باید بهش کمک میکردم نزدیک ۱۴۰ تا طرح زدم نگاهی به ساعت کردم ۴ صبح بود دو ساعت دیگه افتاد درمیومد به بدنم کشی دادم و مشغول شدم اخرای طرح ۱۷۰ بودم که نفهمیدم جیشد جشام گرفتم شد و به خواب رفتم
..... دو ساعت بعد ....
ارسلان: به خانم فداکار
دیانا: با صدای ارسلان بیدار شدم دستی به چشام مالیدم و گفتم ساعت چنده
ارسلان: ۷ و نیم
دیانا: شوکه از اینکه چرا خوابم برد و چرا زیاد خوابیدم
ارسلان: نون و گذاشتم رو میز و گفتم تو یه دختری باید حداقل ۷ ساعت بخوابی اما تو پاسوز من شدی
دیانا: تو خیلی کمکم کردی پس باید جبرانش میکردم
ارسلان: یه خیر خوب دارم مشکل شرت حل شد
دیانا: با ذوق گفتم واقعا
ارسلان: سری تکون دادم که یه دسته پر کاغذ برام رو کرد
دیانا: اینا رو تا صبح کشیدم ببین خوبن
ارسلان: مگه نگفتم زیاد از خودت کار نکش ولی عالیه مرسی که کمکم کردی
دیانا: کاری نکردم
دیدگاه ها (۲)

رمان بغلی من پارت ۱۰۱و۱۰۲و۱۰۳ارسلان: دیانا دیانا: بله جایی و...

رمان بغلی من پارت ۱۰۴و۱۰۵و۱۰۶ارسلان: خوشگل خانم ما ضربانش با...

رمان بغلی من پارت های ۸۶و۸۷و۸۸ارسلان: من که باورم نمیشه دیان...

رمان بغلی من پارت ۸۵ارسلان: داشتم با تلفن صحبت می‌کردم که در...

رمان بغلی پارت ۲۱۵و۲۱۶.....حال .......ارسلان: چیشد پس_:یکم ت...

آنا:رسیدم دم در خونه که یکی دستمو گرفت دیدم جونگ کوکه جونگ ک...

سلام خوشگلا عیدتون مبارک بعد از مدت ها پارت 😅رمان بغلی من پا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط