پارت بیستویکم عشق سرد: "صدا ندارم، ولی میخوام بدونی..."
پارت بیستویکم عشق سرد: "صدا ندارم، ولی میخوام بدونی..."
سانمی همچنان کنار دیوار ایستاده بود، دستاشو توی آستین هودیش قایم کرده بود.
یه حس سنگینی ته گلوی خشکش بود، که هم از بغض بود، هم از درد واقعی.
آروم گفت:
— «اهم…»
سهبوم یهکم جلو اومد.
— «گلوت درد میکنه؟»
سانمی سرشو انداخت پایین.
بعد با یه صدای نازک و خسته گفت:
— «یهکم… از صبح… شاید از بارون… یا شاید چون یه سری چیزا رو نباید تو خودم نگه میداشتم.»
سهبوم یه لحظه نگاش کرد.
ساکت… ولی اون نگاه لعنتیش، عمیقتر از صدتا جمله.
آروم گفت:
— «چیزی میخوای درست کنم؟»
سانمی لبخند خیلی کوچیکی زد، ولی سریع جمعش کرد:
— «نه… فقط… خواستم بدونی که بیدارم. همین.»
رفت که برگرده سمت اتاقش، ولی قبل از اینکه کامل بچرخه، ایستاد.
پشتش به سهبوم، اما گفت:
— «من الان صدام نیست… ولی اگه صدامو داشتم… ازت یه سوال میپرسیدم که داره خفم میکنه.»
سهبوم نفسشو توی سینه نگه داشت. صداش آروم، ولی مصمم:
— «بپرس. حتی اگه صدا نداری… من میفهمم.»
سانمی ایستاد، چند ثانیه سکوت کرد، بعد با صدای گرفتهاش گفت:
— «تو چرا ولم کردی… وقتی هنوزم دوستم داری؟»
سهبوم چند لحظه هیچی نگفت.
بعد گفت:
— «چون اون موقع… خودمم رو هم نداشتم، سانمی.»
یه مکث…
— «فکر میکردم اگه بمونی، خراب میشی… مث خودم.»
اشک توی چشم سانمی جمع شد.
ولی فقط گفت:
— «همین؟»
سهبوم گفت:
— «نه… ولی برای اون شب، کافی بود.»
سانمی برگشت سمت اتاق. صدای پاهاش رو کف چوبی میپیچید.
ولی قبل از اینکه در اتاقو ببنده، یه لحظه وایساد.
بدون اینکه برگرده، زمزمه کرد:
— «من خراب شدم… ولی نه به خاطر خودم… به خاطر تو.»
و در آروم بسته شد.
سانمی همچنان کنار دیوار ایستاده بود، دستاشو توی آستین هودیش قایم کرده بود.
یه حس سنگینی ته گلوی خشکش بود، که هم از بغض بود، هم از درد واقعی.
آروم گفت:
— «اهم…»
سهبوم یهکم جلو اومد.
— «گلوت درد میکنه؟»
سانمی سرشو انداخت پایین.
بعد با یه صدای نازک و خسته گفت:
— «یهکم… از صبح… شاید از بارون… یا شاید چون یه سری چیزا رو نباید تو خودم نگه میداشتم.»
سهبوم یه لحظه نگاش کرد.
ساکت… ولی اون نگاه لعنتیش، عمیقتر از صدتا جمله.
آروم گفت:
— «چیزی میخوای درست کنم؟»
سانمی لبخند خیلی کوچیکی زد، ولی سریع جمعش کرد:
— «نه… فقط… خواستم بدونی که بیدارم. همین.»
رفت که برگرده سمت اتاقش، ولی قبل از اینکه کامل بچرخه، ایستاد.
پشتش به سهبوم، اما گفت:
— «من الان صدام نیست… ولی اگه صدامو داشتم… ازت یه سوال میپرسیدم که داره خفم میکنه.»
سهبوم نفسشو توی سینه نگه داشت. صداش آروم، ولی مصمم:
— «بپرس. حتی اگه صدا نداری… من میفهمم.»
سانمی ایستاد، چند ثانیه سکوت کرد، بعد با صدای گرفتهاش گفت:
— «تو چرا ولم کردی… وقتی هنوزم دوستم داری؟»
سهبوم چند لحظه هیچی نگفت.
بعد گفت:
— «چون اون موقع… خودمم رو هم نداشتم، سانمی.»
یه مکث…
— «فکر میکردم اگه بمونی، خراب میشی… مث خودم.»
اشک توی چشم سانمی جمع شد.
ولی فقط گفت:
— «همین؟»
سهبوم گفت:
— «نه… ولی برای اون شب، کافی بود.»
سانمی برگشت سمت اتاق. صدای پاهاش رو کف چوبی میپیچید.
ولی قبل از اینکه در اتاقو ببنده، یه لحظه وایساد.
بدون اینکه برگرده، زمزمه کرد:
— «من خراب شدم… ولی نه به خاطر خودم… به خاطر تو.»
و در آروم بسته شد.
- ۲.۱k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط