{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کوچیک که بودم یه روز با دوستم رفتیم مغازه خشکبارفروشی پدر

کوچیک که بودم یه روز با دوستم رفتیم مغازه خشکبارفروشی پدرم در بازار
پدرم کلی دوستم رو تحویل گرفت و بهش گفت یک مشت آجیل برای خودت بردار.
دوستم قبول نکرد. از پدرم اصرار و از اون انکار. تا اینکه پدرم, خودش یک مشت آجیل برداشت و ریخت تو جیبها و مشت دوستم.
از دوستم پرسیدم:تو که اهل تعارف نبودی, چرا هرچه پدرم اصرار کرد, همون اول, خودت برنداشتی؟
دوستم خیلی قشنگ جواب داد:آخه مشتهای بابات بزرگتره …
خدایا در اخرین روزهای این سال، اقرار می کنم که مشت من کوچیکه
پس به لطف و کرمت ازت می خوام که با مشت خودت از هر چی که خیر و صلاحمونه و عقلم بهش قد نمی ده, زندگی دوستانم و خودم و همه خانواده ها را پر کنی …

هوای همو داشته باشیم خواهشن .... دوست دارم ...
دیدگاه ها (۴)

پائولو کوئیلو یه متنی داره که من ازش خیلی خوشم اومد با این م...

دارایی هر کس به اندازه رویاهاشه … زندگی کنید برای رویاهایی ک...

این فاجعه است ..... M

نزدیک پایان ساله روزگذشت باهم بیایم دعا کنیم خدامونو صدا کنی...

یکی تعریف می کرد:کوچیک که بودم یه روز با دوستم رفتیم به مغا...

یکی تعریف می کرد:کوچیک که بودم یه روز با دوستم رفتیم به مغا...

کسی تعریف می کرد:کوچیک که بودم یه روز با دوستم رفتیم به مغا...

یه داستان شیرینیکی تعریف می کرد:کوچیک که بودم یه روز با دوس...

یکی تعریف می کرد:کوچیک که بودم یه روز با دوستم رفتیم به مغا...

کسی تعریف می کرد:کوچیک که بودم یه روز با دوستم رفتیم به مغا...

یکی تعریف می کرد:کوچیک که بودم یه روز با دوستم رفتیم به مغا...

کسی تعریف می کرد:کوچیک که بودم یه روز با دوستم رفتیم به مغا...

یکی تعریف می کرد:کوچیک که بودم یه روز با دوستم رفتیم به مغاز...

یکی تعریف می کرد:کوچیک که بودم یه روز با دوستم رفتیم به مغاز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط