رمان خدمتکار جذاب من پارت

رمان خدمتکار جذاب من پارت 2:
...
لبخندی زدم و چیزی نگفتم بعد از ناهار مامان بر خلاف اصرارم برا شستن ظرف های ناهار باهام مخالفت کردو منو به اتاق فرستاد تا استراحت کنم .(خدا شانس بده😐) با خستگی خودمو روی تخت انداختم داشتم از حال میرفتم دیگه... از صبح دنبال کار بودم... ولی کو کار؟... خدا عالمه..... به ماکه میرسه همه چی ته میکشه... دیگه نمیخوام مامانم کار کنه و برای مردم لباس بدوزه میدونم سخته و فقط به خاطر من دم نمیزنه و داره تحمل میکنه.. شاید اگه بابا بود الان زندگی اینقدر برامون سخت نبود... چشام داشت گرم میشد که با صدای اس ام اس موبایلم از جا پریدم همونطور که به این مزاحم زیر لب بد و بیراه میگفتم کیفمو برداشتم و موبایلمو بیرون آوردم: بله.... طبق معمول مزاحم همیشگی بود پیام رو باز کردم:
_سلام براتون بانوی پاکدامن!
روی تخت دراز کشیدمو براش فرستادم:
_کوفت و سلام مرگ و سلام. تازه داشت خوابم میبرد که مزاحم شدی! دختر تو آدم نمیشی نه؟
_بله بله نظر لطفته عزیزم. ممنون منم حالم خوبه.ممنون گلم سلامت رو به مامانمینا میرسونم.
خندیدم و نوشتم:
_تو اگه اون زبونتو نداشتی چیکار میکردی؟ حالا بگو ببینم کارت چیه؟
صدای زنگ گوشی بلند شدخودش بود جواب دادم و صدای پر هیجان رها توی گوشم پیچید:
سلام به رفیق خودم لبخندی زدم و گفتم:
دیدگاه ها (۱)

رمان خدمتکار جذاب من پارت3:... سلام جوجو _کوفت مگه نگفتم به ...

رمان خدمتکار جذاب من پارت 4:... گوشی رو قطع کردمو آلارمشو سر...

رمان خدمتکار جذاب من پارت 1:... خسته و بی حال در خونه رو باز...

کدومم 😜

p16ات، کوک رو به هتل رسونده بود و حالا به سمت عمارت بزرگ راه...

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁵..هالمونی : ایگو چقدر تو مهربون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط