{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

part:10
name:عشق وجدایی



ویو تهیونگ:


بورا رو اروم به اغوش کشیدم بدنش خیلی بی جون تر از اون چیزی بود که فکر می کردم...نمی دوم چرا کوک این کار رو باهاش کرده و توقع داره اون باهاش ازدواج کنه. البته کوک بعد از اون دیگه با کسی وارد رابطه نشده بود خیلی برام عجیب بود که چرا بورا رو انتخاب کرده بود. کسی که یازده سال از خودش کوچیک در بود...
اروم گذاشتمش روی تختش تمام پشت کمرش زخم بود دستم رو اروم روی زخماش می کشیدم. رفتم از توی کمد جعبه کمک های اولیه رو برداشتم و از توش پماد ورداشتم تا بزنم روی زخماش..... اولش خیلی ناله می کرد چون خیلی درد می کرد ولی بعد انگار که خیلی خسته باشه ساکت شد زخمش خیلی بزرگ بود فکر نکنم به این زودی ها خوب بشه. بلند شدم که از توی اتاق برم بیرون که بورا شروع کرد به گریه کردن
انگار داشت خواب بدی می دید و زیر لب چیز های نا مفهومی می گفت
+نرو..ترکم نکنین..هقق نرین... هقق لطفا
#هیچی نیست....
+..میشه...هق...نرین...؟
#من کنارتم هیچ وقت نمیرم...
یکم دلم براش می سوخت ولی نمی دونستم داره در رابطه با چی حرف میزنه...فقط تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که کنارش باشم....
گریش بعد از پنج دقیقه قطع شد انگار توحم زده بود


ویو بورا


چشمام خیلی درد می کرد که اروم باز شون کردم نور از لای پرده وارد می شد و نسیم بهاری وارد اتاق می شد خیلی خسته بودم در حدی که دلم می خواست تا ابد بخوابم که با دیدن سایه کسی پشت پرده هوش یار شدم و اروم از تخت می خواستم بیام پایین که پشتم خورد به تشک و از درد جیغ کشیدم سایه پشت پرده حرکت کرد و برگش سمت اتاق که چهره اون مرده رو دیدم که خیلی مهربون بود..
# بلخره به هوش اومدی؟ خوبی؟
...........+
#نمی خواد از من بترسی...من مثل اون نیستم..
+مشکلی نیست فقط میشه کمک کنی بشینم ؟
#حتما بیا دستمو بگیر...
اون پاش رو گذاشت روی تخت و اروم کمرم رو گرفت جوری که به زخمام نخوره...خیلی صورتش نزدیک بود داشتم نگاش می کردم اون واقعا خوشگل و جذاب بود...نگاهش وقتی اوفتاد توی چشمام هیچ وقت نمی خواستم ازشون جدا شم
#خب الان بهتری؟
+چی؟....اره... خوبم ممنون..
#(خندید)
+راستی دیروز چطور منو اوردین اینجا؟
#دیروز؟(خندید)
+مگه چیز خنده داری گفتم؟
#نه فقط دیروز نبود...
+پس کی بود؟
#سه روز پیش....
+من چطوری انقدر بیهوش بودم؟
#دکتر گفت بدنت نیاز داره...
+اون کجاست؟
#کی؟
+اون که خیلی عصبیه...
#کوک رو می گی؟
+اوهوم...
#اون کار داشت رفته...نگرانشی؟
+نه فقط دوست ندارم دوباره بزنتم...
#نترس نمی زنتت.... منم نمی زارم...
+ممنون
# خواهش می کنم... خب می گم غذاتو بیارن اتاقت بخوری..
+من الان نباید کار کنم؟
# ........نیاز نیست تو فقط استراحت کن....تا زمانی که خوب نشی خبری از کار نیست باشه ؟
+باشه....ممنون قربان
# تهیونگ صدام کن اینجوری راحت ترم...
+باشه
# خب من دیگه می رم بعدا دوباره بهت سر می زنم پس حسابی استراحت کن...
+باشه..خدافظ تهیونگ...
# خدافظ بورا...
دیدگاه ها (۵)

part:11name:عشق وجداییویو بورابعد از رفتن تهیونگ خیلی حس بهت...

part:12name:عشق وجداییویو بورابه همراه اجوما به سمت یک راهرو...

part:9name:عشق و جداییویو بوراهمون طور که زانو زدم راه رفت و...

part:8name:عشق و جداییویو بوراهمون طور داشتم نگاهش می کردم ک...

part:24name: عشق و جداییویو بورا &بورا...من فقط برای راحت بو...

part:35name: عشق و جداییویو بوراهمون طور خیره به ماه بودم ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط