{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

@postchii

@postchii
گویند فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت وگفت هندوانه‌ای برای رضای خدا به من بده فقیرم وچیزی ندارم.
هندوانه فروش درمیان هندوانه ها گشتی زد وهندوانهٔ خراب و بدرد نخوری را به فقیر داد.فقیر نگاهی به هندوانه کرد و دید که به درد خوردن نمیخورد،و مقدار پولی که به همراه داشت به هندوانه فروش داد و گفت به اندازه پولم به من هندوانه ای بده.
هندوانه فروش هندوانه خیلی خوبی را وزن کرد و به مرد فقیر داد،فقیر هر دو هندوانه را رو به آسمان کرد و گفت خداوندا بندگانت را ببین...
این هندوانه خراب را بخاطر تو داده هست و این هندوانه خوب را بخاطر پول.
وای اگر این تفکر در کل زندگی ما باشه...
دیدگاه ها (۳)

بانوی باران " بانوی باران " کاری از منوچهر تتری است، این عکس...

نیاکان ما لرها ﻧﯿﺎﮐﺎﻥ ﻋﯿﻼﻣﯽ ﻣﺎ / ﯾﮏ ﺧﺸﺖ ﺍﺯ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺧﺸﺖ ﭼﻐﺎﺯﻧﺒ...

خر را رها کردیم پالان را چسبیدیم این روزها دو اتفاق ناگوار ب...

ﻣﻨﺎﻇﺮﻩ ﺷﻴﻌﻪ ﻭ ﻭﻫﺎﺑﻰ:ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﻣﻨﺎﻇﺮﻩای ﺑﻴﻦ ﺷﻴﻌﻪ ﻭ ﻭﻫﺎﺑﻴﺖ ﺗﺸﮑﻴ...

گویند فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت وگفت هندوانه برای رضای ...

گویند فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت وگفت هندوانه‌ای برای رض...

@postchiiگویند فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت وگفت هندوانه‌ا...

گویند فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت وگفت هندوانه‌ای برای رض...

گویند فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت وگفت هندوانه‌ای برای رض...

گویند فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت وگفت هندوانه‌ای برای رض...

مرد فقیری نزد هندوانه فروشی رفت وگفت هندوانه‌ای برای رضای خد...

گویند فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت وگفت هندوانه‌ای برای رض...

درس عبرتگویند فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت وگفت هندوانه‌ای...

گویند فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت وگفت هندوانه‌ای برای رض...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط