همه چی روی دور تند بود انگار

۱۸۰
همه چی روی دور تند بود انگار...
نفهمیدم چجوری از آقای ستوده خداحافظی کردمو با مامان رفتم داخل اتاق...
لباسامو مامان در آورد..
_ بیا دراز بکش دخترم...
روی تخت خوابیدمو پاهامو توی خودم جمع کردم..
مامان پری پتو روم کشید و از اتاق بیرون رفت...
خیره شدم به عکس دونفره ی خودمو امیر روی پاتختی..
کار درستی بود این حرفا رو بزنم؟
یه ح ِس عذاب وجدان اومده بود سراغم..
فکر میکردم درستی بود که گفتم ولی به خاطره حرفای مامان و سیلی ای که زد یه جوری شده
یعنی ح ِق امیر بود؟
آره آره بود...
حاال حاال ها باید تاوان بده!!
چشمامو بستم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم..
با صدای در و ورود مامان پری از جام بلند شدم...
ِ غذایی دستش بود..
دیدگاه ها (۲)

#۱۸۱سینی رو جلوم روی تخت گذاشت.. نشست کنارم.. لبخند مادرانه ...

#۱۸۱کاشکی وقتی فهمیدی بهم میگفتی... نمیریختی توی خودت... نمی...

#۱۷۹زانوهام خم شد و نشستم روی زمین.. هق هقم توی سالن پیچید! ...

#قسمت ۱۷۸مشت شدن دستای امیر رو دیدم.. و حرفی که زیر لب زد رو...

همیشگی من

" بازگشت بی نام"

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط