{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک روز از پدرم پرسیدم فرق بین عشق و ازدواج چیست؟

یک روز از پدرم پرسیدم فرق بین عشق و ازدواج چیست؟

روز بعد او کتابی قدیمی آورد و به من گفت این برای توست. با تعجب گفتم:

اما این کتاب خیلی با ارزش است، تشکر کردم و در حالیکه خیلی ذوق داشتم تصمیم گرفتم کتاب را جایی دنج بگذارم تا سر فرصت بخوانم،

چند روز بعد پدرم روزنامه ای را آورد، نگاهی به آن انداختم و بنظرم جالب آمد که پدرم گفت این روزنامه مال تو نیست، برای شخص دیگریست و موقتا میتوانی آن را داشته باشی،

من هم با عجله شروع به خواندنش کردم که مبادا فرصت را از دست بدهم،

در همین گیر و دار پدرم لبخندی زد و گفت :
حالا فهمیدی فرق عشق و ازدواج به چیست؟

در عشق میکوشی تا تمام محبت و احساست را صرف شخصی کنی که شاید سهم تو نباشد

اما ازدواج کتاب با ارزشیست که به خیال اینکه همیشه فرصت خواندنش هست به حال خود رهایش میکنی...
دیدگاه ها (۴)

ما به دنبال خـــوش گذراندن لحظات جوانیـــمان با آن ها .........

هیـــ﹏﹏ــچ گـــ﹏﹏ــاه بـــ﹏﹏ــه بـــ﹏﹏ــۍ تـــ﹏﹏ــو بـــ﹏﹏ــ...

- ღღ ﭘﺴــــــــــﺮ ﮐـــــﻪ ﺩﻝ ﺑﺒـــــﻨﺪﻩ ‌‌ღღ ...

بعله!!!

رمان لونا و ویلیام: قسمت ۵

از بعد رفتنت دیگه هیچی مثل قبل نشد.انگار قلبم وارد یه زمستون...

رمان آغوشی از جنس خطر پارت سیزدهم ۱۳

فاصله یک لبخند تا جنون

#داستان_آموزنده #تلنگر "اجازه دهیم پدربزرگ دست به دیوار بزند...

ازدواج اجباری...p⁶(end)موهاش رو گذاشتم پشت گوشش و گفتم:"این ...

✦ اولین گناه ✦فصل سیزدهم: جایی که سایه‌ها زندگی می‌کنند---را...

پارت یازدهم ویو جونگکوک -۰ داشتم توی حیاط قصر قدم میزدم و به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط