{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چو آهو گریزان ز نای خودم

چو آهو گریزان ز نای خودم
که همزاد نا آشنای خودم
به محراب بی احتیاجی مقیم
نپرسد مرا جز دعای خودم
به سیلاب می ماند امشب دلم
که بارانی ام در هوای خودم
غزل می شوم مثنوی می شوم
خلاصه که شعری برای خودم
در این بی نشان جاده معلوم نیست
نه فانوس منزل نه جای خودم
سفر می کنم تا فرا سوی دشت
سفر می کنم پا به پای خودم.
دیدگاه ها (۱)

پنجره را میدانم که برای بستن دوباره باز می کنی.مرا هم برای ش...

باد بی هراسیدر کوچه ها می دویدو بوهای مختلفی رابدنبال می کشی...

واژه ......و هراس ژرفای سطرمی گریزدتا واپسین جمله،به آخر نرس...

مدادی سرگردان......برگ سفید غمگین.....و باز این صفحه مجازی.....

چو آهو گریزان ز نای خودمکه همزاد نا آشنای خودمبه محراب بی اح...

رضا حدادیان

💞💞💞💞💞💞💞در  خواب میدیدم که تو، شیداترینم کرده‌ای..در کاخِ قلب...

پلک هایم را روی هم می گذارم و در صدای شب گم می شوم که پرست ا...

پلک هایم را روی هم می گذارم و در صدای شب گم می شوم که پرست ا...

بايد به فکر زندگى در کرهيى ديگر باشيم!کرهيى شبيه همين زمينبا...

پلک هایم را روی هم می گذارم و در صدای شب گم می شوم که پرست ا...

مریم الله دادیان

فراز مردانی

افسانه مهدویان شاعر تهرانی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط