FORCED LOVE
FORCED LOVE
Part:14
───
ماموریت تموم شد. ولی اون شب، تهیونگ با من حرف نزد.
توی آپارتمان، روی مبل نشسته بودم و به دیوار خیره شده بودم. تهیونگ توی آشپزخونه بود. صدای لیوانها رو میشنیدم.
بالاخره، تهیونگ اومد و کنارم نشست. با یه لیوانِ آب.
_«میخوای حرف بزنیم؟»
نگاهش کردم.
+«درمورد چی؟»
_«درمورد اون رقص. درمورد اون لحظه. درمورد... چیزایی که بین ما داره پیش میاد.»
با عصبانیت گفتم:
«چیزی بین ما پیش نیومده. ما نقش بازی میکنیم. همینه.»
تهیونگ نگاهم کرد. نگاهی که پر از چیزی بود که نمیخواستم ببینمش.
«الینا... تو به خودت دروغ میگی.»
«من دروغ نمیگم!»
«آره، میگی. چون اگه واقعاً از من متنفر بودی، وقتی من بهت گفتم «این رو نباید میکردیم»، ناراحت نمیشدى.»
دهنم باز موند. چطور... چطور فهمیده بود؟
تهیونگ لیوان رو گذاشت و به سمتم خم شد. «الینا، منم نمیخوام اینو قبول کنم. ولی... دیگه نمیتونم به خودم دروغ بگم.»
نگاهش کردم. با چشمانی که داشت میلرزید. «چی رو نمیتونی قبول کنی؟»
تهیونگ دستش رو دراز کرد و یه تارِ مو از صورتم کنار زد. با صدایی که گرفته بود، گفت:
«اینکه... دیگه نمیتونم به خودم بگم که ازت متنفرم.»
و بلند شد. رفت سمت اتاقش.
ولی قبل از اینکه در رو ببنده، برگشت و با صدایی که فقط زمزمه بود، گفت:
«و فکر میکنم تو هم نمیتونی.»
در بسته شد.
من موندم توی هال. با دلی که داشت از جا کنده میشد. با حرفایی که توی گلویم مانده بود.
و با یه واقعیتِ تلخ: تهیونگ حق داشت. دیگه نمیتونستم به خودم دروغ بگم.
چون من از اون متنفر نبودم. و این، ترسناکترین چیزِ دنیا بود...
Part:14
───
ماموریت تموم شد. ولی اون شب، تهیونگ با من حرف نزد.
توی آپارتمان، روی مبل نشسته بودم و به دیوار خیره شده بودم. تهیونگ توی آشپزخونه بود. صدای لیوانها رو میشنیدم.
بالاخره، تهیونگ اومد و کنارم نشست. با یه لیوانِ آب.
_«میخوای حرف بزنیم؟»
نگاهش کردم.
+«درمورد چی؟»
_«درمورد اون رقص. درمورد اون لحظه. درمورد... چیزایی که بین ما داره پیش میاد.»
با عصبانیت گفتم:
«چیزی بین ما پیش نیومده. ما نقش بازی میکنیم. همینه.»
تهیونگ نگاهم کرد. نگاهی که پر از چیزی بود که نمیخواستم ببینمش.
«الینا... تو به خودت دروغ میگی.»
«من دروغ نمیگم!»
«آره، میگی. چون اگه واقعاً از من متنفر بودی، وقتی من بهت گفتم «این رو نباید میکردیم»، ناراحت نمیشدى.»
دهنم باز موند. چطور... چطور فهمیده بود؟
تهیونگ لیوان رو گذاشت و به سمتم خم شد. «الینا، منم نمیخوام اینو قبول کنم. ولی... دیگه نمیتونم به خودم دروغ بگم.»
نگاهش کردم. با چشمانی که داشت میلرزید. «چی رو نمیتونی قبول کنی؟»
تهیونگ دستش رو دراز کرد و یه تارِ مو از صورتم کنار زد. با صدایی که گرفته بود، گفت:
«اینکه... دیگه نمیتونم به خودم بگم که ازت متنفرم.»
و بلند شد. رفت سمت اتاقش.
ولی قبل از اینکه در رو ببنده، برگشت و با صدایی که فقط زمزمه بود، گفت:
«و فکر میکنم تو هم نمیتونی.»
در بسته شد.
من موندم توی هال. با دلی که داشت از جا کنده میشد. با حرفایی که توی گلویم مانده بود.
و با یه واقعیتِ تلخ: تهیونگ حق داشت. دیگه نمیتونستم به خودم دروغ بگم.
چون من از اون متنفر نبودم. و این، ترسناکترین چیزِ دنیا بود...
- ۵۲۷
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط