{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

unknown

unknown
part¹⁰




سوهی: سلام آقای یون ، امروز دیرتر از همیشه اومدید ، همه همکار هام رفتن ما موندیم و نگهبانی ، لطفا سعی کنید از این به بعد زودتر خودتون رو برسونید
(همه اینا رو در حالی میگفت که پشتش به یون بود و داشت وسایل رو آماده میکرد)

الان هم لطفا دراز بکش..

ویو راوی:

به محض اینکه روش رو برگردوند پرونده ها از دستش رها شدند و روی زمین پراکنده شدند

ووجین با پهلوی خونی روی زمین ولو شده بود کلاهش روی زمین افتاده بود و روی پیشونیش رد خونی خشک شده بود

سوهی : خداای من
نگهبان( داد) .... نگهبا...


همین که خواست نگهبان رو صدا بزنه ووجین با یه حرکت به سختی خودش رو به سوهی رسوند و دست خونیش رو گذاشت روی دهنش و با صدایی آهسته و دردناکی گفت:


ووجین: هیششش ، ساکت باش ، اگه میخوای اتفاقی برات نیفته و زنده از این در بری بیرون دهنتو ببند


سوهی که با چشمای گرد شده و پر از تعجب یه چشم های پسر خیره شده بود ،
انگار که به خودش اومده باشه ووجین رو هل داد و خودش رو ازلای دستای اون آزاد کرد



ادامه دارد....




شرط کوچولو؟
۶ تا لایک





#fake
#فیکشن
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
دیدگاه ها (۰)

بانو فالو شه https://wisgoon.com/rrmyrrmyy

بانو فالوشهhttps://wisgoon.com/bloody.rose9580

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 116✦....

LOOKING FOR YOUPART : ³⁰ ۷ مارس ۱۵۲۳شب آرامی بود. باد ملایمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط