{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🍁🍁🍁🍁

🍁🍁🍁🍁
#خان_زاده #پارت185 #جلد_دوم


خدا رو شکر این خونه به قدری بزرگ بود که توش اتاق های زیادی داشته باشه و ما برای موندن شاهین به مشکل بر نخوریم.
اتاق شاهین که بهش نشون دادم و برای خواب رفت و آیلین قبل از ما برای دوش گرفتن رفته بود و الان من بودم و کیمیایی که مثلاً داشت و توی آشپزخونه ظرفارو مرتب می‌کرد.

مونس قبل از همه ما خوابیده بود الان جز ازمادونفر کسی توی آشپزخونه نبود رو به کیمیا گفتم

برای من فرقی نمی کنه که تو جلوی شوهر سابقت لخت بگردی یا با لباس اما زن من دوست نداره که تو با این ریخت و لباس جلوی من رژه بری!

به سمتم چرخید و با خنده گفت _عجب آیلین خانم غیرتی میشه؟
پوزخندی بهش زدم و گفتم اینطوری به نمایش گذاشتن خودت چیزی جزء ضعفت نیست این کارات واقعاً دلیلی نداره هیچ خوشم نمیاد از این رفتارها..
اما گفتم که برای من حتی اگر لختم بگردی هیچ معنی و مفهومی نداره اما حال خوبه همسرم برای من از همه چیز مهمتره پس حد تو بدون و مثل آدم لباس بپوش حداقل تا وقتی که اینجایی از این جا که رفتی میتونی هر چی دلت میخواد بپوشی...

یه قدم بهش نزدیکتر شدم و گفتم و اینکه پسر من توی وجود توعه نمیخوام پسرم توی شکمه یه هرزه بزرگ بشه پس قدمات و درست بردار.

فاصله چند سانتی بینمونو کوتاه تر کرد و دستاشو دور گردنم انداخت و گفت
_ اگه این کارو نکنم چی میشه؟
دستشو پس زدم و گفتم
حدتو بدون و اینقدر به من نزدیک نشو کیمیا
من دیگه ترسی از توو تهدیدات ندارم .
اما اون بی اعتنا به حرف من دوباره بهم نزدیک شد دستاشو دور گردنم حلقه کرد و نفسای داغشو روی پوست گردنم فرستاد و گفت

_یعنی میخوای بگی از این همه داغی تن من تحریک نمیشی ؟
از دیدن من هوس نمیکنی که بیام روی تخت خوابتو گذشته رو با هم دوباره تکرار کنیم؟

سعی کردم از خودم جداش کنم اونم بی سروصدا تاکسی صدامو نشنوه اما طوری بهم چسبیده بود که ول کن نبود .

کنار گوشش غریدم
برو کناردختر داری عصبیم می کنی یکی میبینه بد میشه
آیلین حالش خوب نیست نمیخوام فکر و خیال این چیزا رو هم بکنه.

ریشخندی بهم زد وتو نفس داغشو روی گوشم پخش کرد و گفت


🌹🍁
@khanzadehhe
😻☝️
دیدگاه ها (۱)

🍁🍁🍁🍁 #خان_زاده #پارت186 #جلد_دوم_ فکر نمی کنم بتونی جلوی من...

🍁🍁🍁🍁 #خان_زاده #پارت187 #جلد_دومگریه های آیلین و حرفهای من ...

🍁🍁🍁🍁 #خان_زاده #پارت184 #جلد_دومبا صدای قدمای کیمیا با اون ...

🍁🍁🍁🍁 #خان_زاده #پارت183 #جلد_دومنیم ساعتی نگذشته بود که زنگ...

قلب های مرده پارت ۴۱وقتی رفتیم اتاق لباس ها انتظار اینو داشت...

First love

پلیس در آستانه مافیا پارت 24معلوم بود که میترسه دوست نداشتم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط