و در تمام این مدت کیونگ روی پشتم میسوخت گاهی اسمم را زم

و در تمام این مدت، کیونگ روی پشتم میسوخت. گاهی اسمم را زمزمه میکرد، گاهی به اشتباه فکر میکرد در گذشته است."نه... نه دوباره... من نمیخوام بمیرم...."
قلبم به درد آمد."نمیمیری... قول میدم." ولی واقعاً میتوانستم به این قول پایبند بمانم؟
بالاخره، پس از ساعتها مبارزه، جنگل شروع به کمکردن مبارزه های خود کرد.مه کم کم کنار رفت و در دوردست، چیزی شبیه به یک معبد قدیمی دیده شد مقر فرشتگان قدیمی.
میهو گفت:"رسیدیم.." اما صدایش پر از تنش بود.
هانول نگاه تیزی به معبد انداخت. "پر از محافظه... و پر از نفرت."
من کیونگ رامحکمترگرفتم.تبش حالاآنقدربالابودکه حتی نفسهایم راداغ میکرد.اماهنوزنفس میکشیدزنده بود.
ولی ما باید وارد میشدیم.
"آماده باشید...این... پایان کار فرشتگان قدیمیه..."
میهو تیغه هایش را براق کرد. هانول انرژی اش را جمع کرد.
و من... من فقط کیونگ را نگه داشتم و به خودم قول دادم که تاآخر مراقبش بمونم.
جنگ نهایی در راه بود.....
هانول و میهو پشت سر من ایستاده بودند،نفسنفس میزدند از مبارزه های بیوقفه در جنگل. معبد فرشتگان قدیمی در برابرمان قد علم کرده بود، سنگی و سرد، خودش هم از نفرت پر شده بود.
اما قبل از ورود... کار سختی داشتم.
میهو گفت:"سرا ما باید بریم..(وبه کیونگ نگاه کرد)"
دستم را روی پیشانی داغ کیونگ گذاشتم. صورتش از تب سرخ بود، پلکهایش به سختی تکان میخورد. انگار در دنیایی دیگر گیر افتاده بود.
نه... نه اینجا..."" هذیان میگفت:
قلبم چنان فشرده شد که فکر کردم داره میشکنه چندتا از فرشته هارا صدا زدم صدایم تقریبا داشت میشکست!
""هیچ اتفاقی نباید براش بیفته. هیچی.
یکی از فرشتگان سرش را تکان داد. "ما با جانمون ازش محافظت میکنیم، ملکه."
کیونگ را به آرامی از پشتم جدا کردم. بدنش بیحال و سبک بود،وقتی دستانم از دور کمرش فاصله گرفت، انگار بخشی از وجودم را از دست دادممیترسیدم از آینده.زمزمه کردمتا شاید صدامو بشنه"کیونگ...".
ناگهان چشمهایش نیمه بازشد.اصلا انتظارشو نداشتم برق آشنای چشمانش، حتی در آن حالِ قلبمو سوزاند.
"سرا... قول بده برمیگردی..."
"قول میدم."توموقعیتی بودم که حتی نمیتونستم گریه کنم.فرشته هاآمدندواونوازاین مکان خطرناک دور کردند
دیدگاه ها (۰)

"نبرد مبعد فرشتگان قدیمی" داخل معبد، تاریکی مطلق بود، فقط چش...

"پاکسازی نفرین"هانول دستانش را روی سینه ی میهو گذاشت. نور خا...

"رقابت مرگبار در بهشت"هواسنگین بود،جنگل اسرارآمیز باهرقدم ما...

"صحنهٔ طلوعِ دوباره"در چهل‌ویکمین روز، ناگهان تاجِ شکستم از ...

"معشوقه جدید"هانول ومیهو کنارنهرآب نشستند. او دستش را در آب ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط