بی همگان بسر شود بی تو بسر نمیشود داغ تو دارد این دلم جای
بی همگان بسر شود بی تو بسر نمیشود داغ تو دارد این دلم جایی دگر نمیشود.بی تو برای شاعری واژه خبر نمی شود بغض دوباره دیدنت از تو بدر نمی شود. فکر رسیدنه به تو فکر رسیدن به من از تو بخود رسیده ام اینکه سفر نمیشود. بی همگان به سرشود بی تو بسرنمیشود داغ تو دارد این دلم جایی دگر نمشود. دلم اگر به دست تو به نیزهی ای نشان شود برای زخم نیزه ات سینه سپر نمیشود.صبوریو تحملم همیشه پشته شیشه ها پنجره جز به بغض تو ابری و تر نمیشود.بی همگان به سر شود بی تو به سر نمیشود داغ تو دارد این دلم جایی دگر نمیشود. صبور خوبه خانگی شریک زجه های من قندیل قصره بودنم زنگه خطر نمیشود.حادثه ی یکی شدن حادثه ی ساده نبود.مرد تو جرتو از کسی زیرو زبر نمیشود.بفکر سر سپردنم به اعتماد شانه ات گریه ی بخشایش من که بی ثمر نمیشود. همیشگی ترین من لاله نازنین من بیا که جز به رنگه تو سحر نمیشود.بی همگان به سر شود بی به سرنمیشود داغ تو دارد این دلم جایی دگر نمیشود.
داریوش بزرگ
داریوش بزرگ
- ۴.۲k
- ۱۹ تیر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط