پارت ۶
پارت ۶
از دید راوی
میکو همینطور که خیس و خیس تر میشد خوابش برد تقریبا تا نزدیکای صبح بارون میومد تا اینکه بارون قطع شد تقریبا ساعت ۶:۳۰ بود که چویا از خونه بیرون اومد تا بره سر کار و بادیدن میکو تو فکرش گفت
چویا : یعنی واقعا کل شبو اینجا بوده ( با تعجب )
اون کتشو روی میکو گذاشت چند لحظه بعد میکو بعد از دیدن کت چویا روی خودش تعجب کرد و با دیدن چویا که کنارش ایستاده تعجبش بیشتر شد بلافاصله بعد از بیدار شدن ایستاد کت چویا رو دستش گرفت و گفت
میکو: صبحتون بخیر چویا ساما ببخشید بابت کت ممنون
میکو کتو به چویا میده
چویا : خواهش میکنم اگه بخوای میتونی بپوشیش تا بری خونه
میکو : برم خونه ؟ ( با لحن تهجب )
چویا : اره مگه خونه نداری
میکو : دارم ولی مگه یادت رفته اون روز که بردیم خونت
فلش بک
میکو : پس تا وقتی که منو به عنوان دوستت قبول نکنی دنبالت میام و جایی نمیرم
زمان حال
میکو : حالا یادت اومد پس تا وقتی منو به عنوان دوستت قبول نکنی دنبالت میام و جایی نمیرم
چویا نمیدونست چی بگه برای همین بدون گفتن حرفی شروع به راه رفتن کرد میکو هم به دنبال او رفت
از دید راوی
میکو همینطور که خیس و خیس تر میشد خوابش برد تقریبا تا نزدیکای صبح بارون میومد تا اینکه بارون قطع شد تقریبا ساعت ۶:۳۰ بود که چویا از خونه بیرون اومد تا بره سر کار و بادیدن میکو تو فکرش گفت
چویا : یعنی واقعا کل شبو اینجا بوده ( با تعجب )
اون کتشو روی میکو گذاشت چند لحظه بعد میکو بعد از دیدن کت چویا روی خودش تعجب کرد و با دیدن چویا که کنارش ایستاده تعجبش بیشتر شد بلافاصله بعد از بیدار شدن ایستاد کت چویا رو دستش گرفت و گفت
میکو: صبحتون بخیر چویا ساما ببخشید بابت کت ممنون
میکو کتو به چویا میده
چویا : خواهش میکنم اگه بخوای میتونی بپوشیش تا بری خونه
میکو : برم خونه ؟ ( با لحن تهجب )
چویا : اره مگه خونه نداری
میکو : دارم ولی مگه یادت رفته اون روز که بردیم خونت
فلش بک
میکو : پس تا وقتی که منو به عنوان دوستت قبول نکنی دنبالت میام و جایی نمیرم
زمان حال
میکو : حالا یادت اومد پس تا وقتی منو به عنوان دوستت قبول نکنی دنبالت میام و جایی نمیرم
چویا نمیدونست چی بگه برای همین بدون گفتن حرفی شروع به راه رفتن کرد میکو هم به دنبال او رفت
- ۳.۱k
- ۲۰ تیر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط